گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

ای جان من آویزان از بند قبای تو

بیچاره دلم خون شد در عهد وفای تو

افتاده نخواهم بود، الا به درت زین پس

گر خاک شوم باری زیر کف پای تو

گفتی که بدین زاری از بهر که می میری

والله که برای تو، بالله که برای تو

یارب، نفسی باشد کز عشق امان یابم

و آسوده بخسپم شب ایمن ز بلای تو

جان تیغ ترا دادم از شرم رخت مردم

زیرا به از این باید تعظیم جفای تو

یار دگرم گویی، وز آه نمی ترسی

یعنی که کسی دیگر، آنگاه بجای تو؟

هر چند که شد خسرو سلطان سخنگویان

از بهر یکی بوسه هم هست گدای تو

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
شاه نعمت‌الله ولی

شاهان جهان باشند از جان چو گدای تو

محبوب تر از جانی صد جان به فدای تو

رندان ز تو می جویند زهاد ز تو حلوا

هر کس به هوای خود مائیم و هوای تو

دل خلوت خاص تست ، بنشین تو به جای خود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه