گنجور

 
فتحعلی‌شاه

هر کس که بدید لعلت ای جان

دیگر نرود سوی بدخشان

بر گرد لب تو سبزه خط

خضر است و کنار آب حیوان

آبی که سکندرش طلب کرد

در کنج لب تو بود پنهان

تیرت به دلم رسید و بشکست

افغان که گرفت جان به تاوان

از بهر کمان ابروانت

جان‌های اسیر گشته قربان

در هجر تو نطق مانده عاجز

در وصل تو عقل مانده حیران

سرمایه پادشاهی ماست

لعل تو چو خاتم سلیمان

لعل تو که آب زندگانی‌ست

صد شکر که شد به کام خاقان

 
 
گنجور رومیزی