عاقبت وصل تو را یافتم از زاری خویش
یافت عزت دل من پیش تو از خواری خویش
مرد آخر دل بیمار و به صد خواری مرد
به طبیبی تو نازم به پرستاری خویش
به کمند تو فکندم دل و آزاد شدم
دیدم آزادی خود را ز گرفتاری خویش
سر به راه تو فدا کردهام و میآیم
در ره عشق تو شادم ز سبکباری خویش
بود از چشم تواش چشم عنایت خواهد
دل ز بیمار دگر چاره بیماری خویش
سخت آزار ز دل میکشم امشب چه شده است
شده بیمار همانا ز دلآزاری خویش
گر خجل هرگزش از مرحمت خویش نکرد
هست شرمنده خاقان ز ستمکاری خویش


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق سخن میگوید. او پس از مدتها زاری و رنج، به وصال معشوق دست یافته و عزت و آرامش دلش را در این وصل مییابد. با وجود درد و سختیهایی که کشیده، به پرستاری آن محبوب نازش میکند و از رنجهایش احساس آزادی میکند. شاعر جانفشانی در راه عشق را ابراز میکند و به عشق و توجه معشوق امیدوار است، در حالی که از عذاب دل و بیماری ناشی از دوری نیز سخن میگوید. در پایان، او به ستمها و سختیهای خود در عشق اشاره میکند و خود را در برابر عشق و محبت معشوق شرمنده میبیند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
منم و گوشه تنهایی و بی یاری خویش
گشته مشغول به کار خود و بیکاری خویش
ساکن کنجم و دیوانه شدهستم از چه
از دل آزاری اصحاب و سبک باری خویش
شیوه ای هست مرا بی غرض از ای هم نفسان
[...]
من نه آنم که بنالم ز دل افکاری خویش
که مرا غایت کام است جگر خواری خویش
کام دل از تو نجویم که بسی خوش دارم
خار خار جگر و سوز دل و زاری خویش
ای طبیب ار نکنی چاره من وقت خوش است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.