گنجور

 
اهلی شیرازی

من نه آنم که بنالم ز دل افکاری خویش

که مرا غایت کام است جگر خواری خویش

کام دل از تو نجویم که بسی خوش دارم

خار خار جگر و سوز دل و زاری خویش

ای طبیب ار نکنی چاره من وقت خوش است

که من خسته خوشم نیز به بیماری خویش

گر نشد روزی من روز وصال تو بس است

شب تنهایی و کنج غم و بیداری خویش

صبر اگر یار بود در غم دل اهلی را

گر تو یارش نشوی بس بودش یاری خویش

 
 
نسکبان اندروید
حکیم نزاری

منم و گوشه تنهایی و بی یاری خویش

گشته مشغول به کار خود و بیکاری خویش

ساکن کنجم و دیوانه شده‌ستم از چه

از دل آزاری اصحاب و سبک باری خویش

شیوه ای هست مرا بی غرض از ای هم نفسان

[...]

فتحعلی‌شاه

عاقبت وصل تو را یافتم از زاری خویش

یافت عزت دل من پیش تو از خواری خویش

مرد آخر دل بیمار و به صد خواری مرد

به طبیبی تو نازم به پرستاری خویش

به کمند تو فکندم دل و آزاد شدم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه