لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
حکیم نزاری

منم و گوشه تنهایی و بی یاری خویش

گشته مشغول به کار خود و بیکاری خویش

ساکن کنجم و دیوانه شده‌ستم از چه

از دل آزاری اصحاب و سبک باری خویش

شیوه ای هست مرا بی غرض از ای هم نفسان

زود در هم شوم از فرط دل آزاری خویش

التفاتم نه به خود باشد و نه هم به کسی

لاجرم ساخته ام با دل و دلداری خویش

من ز مبدای ازل مست و خراب آمده ام

نتوانم که زنم لاف ز هشیاری خویش

بس که خواهم دل اصحاب بدست آوردن

دل خود را یله کردم به جگر خواری خویش

با خرد راست بگوییم شده ام بیگانه

از چه از کثرت اصحاب و ز بسیاری خویش

نه گرفتار چنانم که خلاصم باشد

خجلم راستی از روی گرفتاری خویش

وای من تا به کی از دفتر و دیوان سیاه

راستی سیر شده‌ستم ز سیه کاری خویش

از کسی نیست مرا شکر و شکایت خالی

با نزاری نفسی می زنم از زاری خویش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اهلی شیرازی

من نه آنم که بنالم ز دل افکاری خویش

که مرا غایت کام است جگر خواری خویش

کام دل از تو نجویم که بسی خوش دارم

خار خار جگر و سوز دل و زاری خویش

ای طبیب ار نکنی چاره من وقت خوش است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه