عاقبت وصل تو را یافتم از زاری خویش
یافت عزت دل من پیش تو از خواری خویش
مرد آخر دل بیمار و به صد خواری مرد
به طبیبی تو نازم به پرستاری خویش
به کمند تو فکندم دل و آزاد شدم
دیدم آزادی خود را ز گرفتاری خویش
سر به راه تو فدا کردهام و میآیم
در ره عشق تو شادم ز سبکباری خویش
بود از چشم تواش چشم عنایت خواهد
دل ز بیمار دگر چاره بیماری خویش
سخت آزار ز دل میکشم امشب چه شده است
شده بیمار همانا ز دلآزاری خویش
گر خجل هرگزش از مرحمت خویش نکرد
هست شرمنده خاقان ز ستمکاری خویش