گنجور

 
فصیحی هروی

صبحدم چون در خروش آمد شیدای من

جرخ را بنشاند در خون چشم شب‌پیمای من

مرده بودم لیک باز انگیختندم زانکه بود

صبح رستاخیز شام این شب یلدای من

تار آن چنگم که چون مضراب غم بر من زنند

جای افغان شکر برخیزد ز سر تا پای من

گر ننالم به که از تاثیر چرخ واژگون

پنبه گوش جهان شد بانگ واویلای من

دیده‌ام دریا شد و ترسم که روح نوح را

باز در کشتی نشاند موجه دریای من

شاهد مقصود چون در جلوه آید آن گهم

نیست فرق از یده من تا دگر اعضای من

گریه چون آرد شبیخون پای تا سر دیده‌ام

هر سر مو بر بدن مژگان خون‌پالای من

جوهرم را زین چهار ارکان سرشت ایزد چو خواست

مایه اندوزی برای چشم طوفان‌زای من

ورنه در میزان هستی و ترازوی وجود

من چو هیچم هیچ بایستی همه اجزای من

بس که از من دوزخ بی‌اعتباری تافتند

گشت یاد من بهشت خاطر اعدای من

یک جهان دردم برانگیزند از دل هر نفس

من همانا محشر دردم دلم صحرای من

روی بهروزی ندیدم در جهان زان رو که بود

دایم اندر حسرت امروز من فردای من

در بیابان قیامت ره نیابد هیچ کس

گر مرا فردا برانگیزند با غمهای من

من ز ضعف از جا نیازم خاست وز غم آسمان

هر نفس بند گران‌تر می‌نهد بر پای من

بس که کاهیدم اگر یابم حیات جاودان

هستیم ناید گران بر خاطر اعدای من

جذب عشق‌ست این که گر آیینه‌ام گردد غبار

همچنان بر جا بماند صورت لیلای من

خانمان خود به سیلاف فنا دادم که بود

هستیم نامحرم اندر خلوت عذرای من

شمع با پروانه می‌گفت از وفاداری شبی

کای فلان تا چند سوزی زآتش سودای من

در خروش آمد همی پروانه کای آرام جان

تو جمال افروز و آتش زن ز سر تا پای من

من همان آیینه‌ام کاین زندگی زنگ من‌ست

صیقلم خاکستر جسم الم‌فرسای من

آتشین لعلی پی آویزه گوش خرد

باز آورد ارمغان طبع سهی بالای من

من کیم روح‌الله و چرخ تجرد جای من

کیستند اجرام علوی تا شوند آبای من

نی غلط گفتم که از روح‌اللهی آبستن‌ست

بی‌دم روح القدس هر عضوی از اعضای من

لب به کام دل نیالایم اگر صد ره سپهر

سر ز پای خویش برگیرد نهد بر پای من

هم به سوی خود گرش نسبت دهم خندد خرد

بس که دامن بر دو کون افشاند استغنای من

مستم و این گنبد نیلوفری خمخانه‌ام

وین طبایع همچو خشتی بر سر خمهای من

نی خطا کردم که من هم خود خم این باده‌ام

اینک از جوش درون می‌ ریزد از لبهای من

این می ار خواهی در گنج خرد را برگشای

تا فروشد با دماغت نشئه‌ی صهبای من

ور نه کی از نشئه‌ی این باده یابی بهره‌ای

گر شوی لبریز از آن چون ساغر مینای من

من همان بستان سرسبزم که رضوان حلقه زد

بر در دریوزه پیش بوستان پیرای من

خاطرم دریای فیض و صد چون صبح صادقند

چون سراب تشنه‌لب بر ساحل دریای من

بخت سودای دو عالم فکرتم زین‌سان که هست

آفرینش کاسه‌لیس مطبخ سودای من

طفل مهد نیستی بودم من و می‌خواند عقل

درس دانش در دبستان دل دانای من

خون همی خوردم در ارحام طبایع من که بود

کن فکان تنگ شکر از کلک شکرخای من

گوهر پاکم همی سرحلقه روحانیان

معدنم خاک هری مشهد همی منشای من

از نسب هرگز ننازم لیکن از نازم سزد

زانکه مسجود ملایک بوده‌اند آبای من

از یکی سو اختر برج ولی‌اللهیم

خواری من شاهدی بر صدق این دعوای من

وز دگر سو نوگل بستان انصارم که هست

جد من پیر هرات آن مقصد و ملجای من

از پی وحی معانی دوش چون روح‌القدس

بال‌افشان اندر آمد از در مأوای من

چون مقدس گوهرم را دید حیران ماند و گفت

کز چه جوهر آفریدت ایزد دانای من

گفتمش این خود ندانم اینقدر دانم که هست

از نفاق و کینه و بغض و حسد اجزای من

از خلاف صورت و سیرت خلاصم ور ترا

اندرین شکی بود شاهد برین مولای من

پادشاه انس و جن سلطان علی موسی رضا

قبله جان من و دین من و دنیای من

آنکه تا خود را سگ آن آستان خواندم گرفت

عرصه آفاق را آوازه و غوغای من

سر عشقی بودم اندر سینه گیتی نهان

کرد گلبانگ اناالحق عاقبت افشای من

در گلم تا مهر آن حضرت سرشتند از شرف

خیمه زان سوی قدم زد گوهر یکتای من

گرچه بود از دودمان ممکنات اصلم ولیک

خلعت امکان نیامد راست بر بالای من

مرتضای قدرت آن خونریز بتهای غرور

گر گذارد پای بر دوش دل دانای من

از علو استغفرالله شاید ار نارد فرو

سر به تاج اصطفی هم فرق فرقدسای من

موج‌زن گردد چو در دل مهر تو گرداب‌وش

در طواف آیند گرد من همه اعضای من

گر شوم خاک ره خود چون تو باشی مقصدم

توتیا آسا شود در دیده من جای من

تا شدم بر گرد کویت دوره‌زن چون آسمان

هست تا هستم سر من در سجود پای من

چون دبیر فکرم از دست خرد گیرد قلم

تا نگارد مدحتت بر دفتر انشای من

از نشاط پای‌بوس مدح تو معنی به خود

آن چنان بالد که تنگ آید دل دریای من

تا فشاندم تخم مهرت در زمین اعتقاد

شد بهارستان معنی طبع خلدآسای من

زنده طبعم از ولایت ورنه اندر اصل خویش

من بیابان فنا و روح من عنقای من

بر امید آنکه شاید آردش در عقد خویش

گاه مدح‌آرائیت طبع سخن‌پیرای من

لاف عصمت می‌زند چندان که می‌شاید اگر

در نکاح لفظ ناید شاهد معنای من

آستانت طور و انوار تجلی جوهرش

من کلیم‌الله و کلک من ید بیضای من

ز التماس رب ارنی فارغم کردند لیک

هم ز فیض خاک کویت دیده بینای من

گفت از روی تواضع چاکرت را جبرئیل

کای مقدس جوهرت در نیکوی همتای من

چاکرت زد بانگ بر جبریل کای گستاخ طبع

باز نشناسی همانا گوهر یکتای من

من گدای آن درم کز قدر هر جا پا نهم

قبله روحانیان گردد نشان پای من

چون ز مدح خادمان درگهت آبستن است

این صدفهای معانی در ته دریای من

شکوه‌ها دارم فلک قدرا هم از اقران خویش

کز ستمشان بر فلک شد بانگ هایاهای من

من حیات خویش دانمشان ولیک ایشان چو مرگ

در کمین آنکه کی جایی بلغزد پای من

این گروه بی‌مروت را که صد ره خاک شد

در ره اخلاصشان جسم الم‌فرسای من

دوست دارمشان ولیکن دشمن جان منند

خون من در گردن این ساده‌لوحی‌های من

گرچه عقرب‌مشربند و همچو عقرب بی‌بصر

لیک احول جمله گاه عیب دیدنهای من

صاحبا چون روز رستاخیزم از شرم گناه

عرصه محشر بگیرد نعره واوای من

چاکرم خوان تا ز روی فخر آید در طواف

رحمت ایزد همی بر گرد عصیانهای من

کارشان سهل‌ست گر حفظ تو تعویذم دهد

ای حریم آستانت مسجد اقصای من