گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

بیا که هاتف میخانه دوش پنهان گفت

به من حکایتی از سر می که نتوان گفت

چو گشت واقف ازین حال پیر باده فروش

میم به تهنیه داد و به لطف و احسان گفت

که ای گدای خرابات ناامید مباش

چرا که هاتف غیب آنچه بایدت آن گفت

ازان زمان که دلم نشاء یافت از می عشق

به خویشتن همه دشوار دهر آسان گفت

براه از سخن پیر دیر افتادم

که شیخ خانقه این نکته ها دگر سان گفت

از آن به لاله دلم خون شده درونم سوخت

که درد خون دل و رنج داغ هجران گفت

حدیث بستن زنار و بت پرستی من

به خلق عاقبت آن شوخ نامسلمان گفت

چو دل ز زلف وی آشفته بود از خاکش

هر آنچه پرسه نمودم همه پریشان گفت

کسی خلاص ز گرداب غم شد ای فانی

که زیر دور فلک ترک اهل دوران گفت