هر دل که نه صاف است برو فیض خرام است
مرآة رخ دوست دل آئینه فام است
در آئینه جام بدیدم رخ ساقی
آن دوره آئینه مگر دوره جام است؟
از آب حیات قدحم کام به ذوق است
عمری می تلخ است و مرا عمر به کام است
کی لخلخه صندل احمر خوشم آید
که قلقله ظرف میم عطر مشام است
از میکده عشق چو شد باده حلالم
نانم دگر از خانقه زهد حرام است
هم باد به خود آمد و هم آب ز خود رفت
در گلشنت ای سرو سمن بر چه خرام است؟
از خویش برون رفتن و در دوست رسیدن
فانی ره فقر ار چه درازست دو گام است!
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به زیبایی به مساله عشق، خودشناسی و تفکر در مورد حقیقت وجود میپردازد. شاعر بر این نکته تأکید میکند که دل صاف و خالص میتواند بهرهمند از فیض و محبت باشد. او در خیال خویش به معشوق مینگرد و عشق را به مثابه آب حیات میداند که کام جان را شیرین میکند. همچنین اشاره دارد که با ورود به دنیای عشق، دینداری ظاهری و زهد دیگر برایش معنایی ندارد. در نهایت، شاعر بر این ایده تأکید میکند که بر جایگاه فقر و نیاز حقیقتاً باید از خود گذشت و به عشق و دوستی رسید. این دیدگاه اشارهای به سفر روحانی و معنوی دارد که در آن فرد با رها کردن خود به حقیقت نزدیک میشود.
هوش مصنوعی: هر دلی که پاک و صاف نباشد، از زیباییهای عشق بیبهره است. چهره محبوب مانند آینهای است که دل را مینوازد و روشنایی میبخشد.
هوش مصنوعی: در آینه جام، چهرهی ساقی را دیدم. آیا ممکن است آینه تنها به خاطر جام باشد؟
هوش مصنوعی: من از شیرینی زندگی بهرهمندم و از آن لذت میبرم، هرچند زندگیام پر از تلخیهاست، اما در این راه به خوشیها نیز دست یافتهام.
هوش مصنوعی: صدای خوش و دلنواز جواهرات و زینتهای قرمز برایم دلپذیر است، زیرا همانند عطر و بویی است که مشام را نوازش میدهد.
هوش مصنوعی: وقتی که در عشق، بادهای که حلال است به من میرسد، دیگر نانم از راه زهد و ریاضت در خانقاه حرام شده است.
هوش مصنوعی: هم باد به خود آمد و هم آب از جوی رفته است. ای سرو سمن، چرا اینطور با وقار و ناز راه میروی؟
هوش مصنوعی: برای رسیدن به دوست و عشق، انسان باید خود را فراموش کند و از خود خارج شود. اگرچه مسیر این کار ممکن است طولانی و دشوار به نظر برسد، اما در واقع تنها به اندازه دو گام فاصله دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بر من که صبوحی زدهام خرقه حرام است
ای مجلسیان راه خرابات کدام است
هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند
ما را غمت ای ماه پریچهره تمام است
برخیز که در سایهٔ سروی بنشینیم
[...]
ما را چه غم امروز که معشوقه به کام است
عالم به مراد دل و اقبال غلام است
صیدی که دل خلق جهان بود به دامش
المنت لله که امروز به دام است
چون طالع آن نیست که بوسم لب لعلت
[...]
رویت که ازو عالم خوبی بنظام است
چشم بد از و دور یکی ماه تمام است
نی نی غلطم مه که و خورشید چه باشد
خورشید کنیز است ترا ماه غلام است
یک بنده روی رخت غره صبح است
[...]
ما را نه غم ننگ و نه اندیشه نام است
در مذهب ما مذهب ناموس حرام است
گو خلق بدانید که پیوسته فلان را
رخ بر رخ جانانه و لب بر لب جام است
سجاده نشین عارف و دانا نه که عامی است
[...]
چون مستی آن نرگس پر فتنه مدام است
گوش من و بانگ نی و دست من و جام است
گر اختر مقصود به ما خوش نبرآید
ما را رخ زیبای تو ماه تمام است
رخسار تو را لالهٔ دلسوخته هندوست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.