گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

رموز العشق کانت مشکلا بالکاس حللها

که آن یاقوت محلولت نماید حل مشکل‌ها

سوی دیر مغان بخرام تا بینی دوصد محفل

سراسر ز آفتاب می فروزان شمع محفل‌ها

دل و می هردو روشن شد نمی‌دانم که تاب می

زد آتش‌ها به دل یا تاب می شد ز آتش دل‌ها

به مقصد گرچه ره دورست اگر آتش رسد از عشق

چون برق‌آسا توان کردن به گامی قطع منزل‌ها

من و بی‌حاصلی کاز علم و زهدم آنچه حاصل شد

یکایک در سر معشوق و می شد جمله حاصل‌ها

بود چون ابر سیر ناقه لیلی که در وادی

فغان از چاک دل مجنون کشد نی زنگ محمل‌ها

چو در دشت فنا منزل کنی یک روز ای فانی

ز من آن جانفزا اطلال را فابجدو قتلها