گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

صوفی ز میم واقف اسرار نهان کرد

من نیز چو نوشم به کنم آنچه توان کرد

جاوید سرافراز شد آنکس که سر خود

در دیر فنا خاک ره پیر مغان کرد

از خوابگه آمد بدرو گشت قیامت

دل را که ز غرب آمده خورشید گمان کرد

پیر عجب آمد می دوساله که هر پیر

کش همدم او یک دو نفس گشت جوان کرد

بر سوگ عروسان چمن ابر بهاری

چون صرصر دی دید به صد لرزه فغان کرد

گفتم به دل افغان بکنی چونش به بینی

هر چیز که گفتم نکنی دید و همان کرد

قطع ره هستی که عجب دور و دراز است

فانی نه گر از خویش برون رفت چه سان کرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر معزی

ترکی ‌که همی بر سمن از مشک نشان ‌کرد

یک باره سمن برگ به شمشاد نهان‌کرد

تا ساده زَنَخ بود همه قصد به ‌دل داشت

واکنون که خط آورد همه قصد به‌جان کرد

چون زلف به خم بود مرا پشت به‌ خم‌ کرد

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

هر جور که بر عاشق بی‌سیم توان کرد

امروز بتم بر من سرگشته چنان کرد

از بس که ستم کرد به من بر چو مرا دید

شرم آمدش از روی من و روی نهان کرد

گفتم که چنان کن که دلم خون شود از غم

[...]

عطار

زلف تو مرا بند دل و غارت جان کرد

عشق تو مرا رانده به گرد دو جهان کرد

گویی که بلا با سر زلف تو قرین بود

گویی که قضا با غم عشق تو قران کرد

اندر طلب زلف تو عمری دل من رفت

[...]

مولانا

در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد

آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد

من در پی آن دلبر عیار برفتم

او روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد

من در عجب افتادم از آن قطب یگانه

[...]

سعدی

انصاف نبود آن رخ دل‌بند نهان کرد

زیرا که نه رویی‌ست کز او صبر توان کرد

امروز یقین شد که تو محبوب خدایی

کز عالم جان این همه دل با تو روان کرد

مشتاق تو را کی بود آرام و صبوری؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه