گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

باده صافست و خرابات صفایی دارد

روم آن سو که عجب آب و هوایی دارد

جامه سرخ ببر کرد و دلیلست به خون

زانکه از خون کسان رنگ قبایی دارد

جلوه ابرویت از می سرم افکند بزیر

گو بکن سجده که خوش قبله نمایی دارد

سگ وفادار و جفاجو به جهان سگ منشان

من سگ آن کسم ای دل که وفایی دارد

دل که از حسرت رخسار و لبت رنجور است

ز گل و قند همانا که دوایی دارد

سگ او خون دل من خورد و من غم او

زین که رنج و الم آلوده غذایی دارد

فانیا درد کشانند بلاکش گو رو

سوی میخانه طمع آنکه بلایی دارد