گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی

در سرم ذوق می عشق همان است که بود

سر همان خاک ره دیر مغان است که بود

چون نشان پرسیم از دل که به صحرای فنا

به همان قاعده بی نام و نشان است که بود

غمم از حد متجاوز شده از مخموری

که باین غمزده ساقی نه چنان است که بود

دل دیوانه بود شاد که آن رشک پری

همچنان از نظر غیر نهان است که بود

کی تواند دلم از دیر مغان بیرون شد

که همان مغبچه ای را نگران است که بود

دست در دامن پیران طریقت چه زنم

که دلم واله آن طرفه خوان است که بود

فانی اش جست به میخانه و گفتند که هست

لیکنش در دل دیوانه گمان است که بود

 
sunny dark_mode