گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

واعظان تا چند منع جام و ساغر می کنند

چون دماغ خویش را هم گه گهی تر می کنند

از قدح آنانکه گاه نشاء مییابند فیض

زین شرف چون منع محرومان دیگر می کنند

چون صفا از توبه اهل زهد را ظاهر نشد

چون بدین تکلیف رندان را مکدر می کنند

می فروشان باده را روزی که می سازند صاف

مجمر روحانیان زان بو معطر می کنند

از پی نظاره بلبل خوشست اوراق گل

باد و باران آن صحایف از چه ابتر می کنند

جرعه پیر مغانم ده به دست ای مغبچه

رغم آنانیکه وصف خود و کوثر می کنند

ساده دل واعظ که گوید هر چه آید بر زبانش

ساده تر آنانکه این افسانه باور می کنند

آن چه چشمانند کز مژگان دو صف آراسته

عالمی در طرفة العینی مسخر می کنند

خازنان روضه از اشعار فانی لعل و در

برده بر رخسار و گوش حور زیور می کنند