گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

گفتی برم دلت را جان هم فدات یارا

گویم دلت نماند دل خود کجاست ما را

دل رفت و جان هم از پی در وجه مطرب و می

این هر دو لیک بی وی گو بزم ما میارا

ای رند لاابالی پیش از بلا ننالی

عاشق به بی بلایی باید کشد بلا را

در تست گنج پنهان زانی بچشم ویران

بین گرد خویش گردان این هفت اژده ها را

با عشرتم چه قوت کین چرخ کم فتوت

هم هست بیمروت هم هست بی مدارا

ای دل به دوست رو کن جانرا فدای او کن

با درد عشق خو کن لیکن مجو دوا را

پیر مغان که گردون عمرش کناد افزون

دارد همیشه ممنون رندان بینوا را

در دیر اگر چه مستم زنار کفر بستم

باری ز خویش رستم صد شکر ازین خدا را

فانی ره وفا جو سر منزل رضا جو

در عشق او فنا جو دان مغتنم فنا را