آن شه به سوی میدان خوش می رود سوارا
یا رب، نگاه داری آن شهسوار ما را
غارت نمود زلفش بنیاد زهد و تقوی
تاراج کرد لعلش اسباب پادشا را
جولان کند سمندش چون سم او ببوسم
کو بر زمین زمانی ننهد ز ناز پا را
خواهم که در رکابش باشم و لیک نتوان
کز خود عنان زلفش بربود این گدا را
گفتی که یاد کردم گه گه ز حال خسرو
کردی چرا فرامش زین گونه این گدا را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و سواری یک شاهزاده میپردازد که به میدان میرود. او از خداوند درخواست میکند که این شاهسوار را محفوظ بدارد. شاعر به زیبایی زلف و لبهای او اشاره میکند و میگوید که این زیبایی، بنیاد زهد و تقوی را میدزدد. همچنین از حساسیت و ناز این سواره سخن میگوید که به خاطر زیباییاش نمیتواند به زمین بیفتد. شاعر آرزو دارد در رکاب او باشد، اما به دلیل جذابیت زلفش نمیتواند به او نزدیک شود. در انتها، او به یاد خسرو اشاره میکند و از خداوند میپرسد چرا فراموش کرده است.
هوش مصنوعی: آن پادشاه سوار بر اسبش به سمت میدان جنگ میرود. ای خدا، لطفا از او محافظت کن.
هوش مصنوعی: موهای او بنیاد زهد و تقوی را به غارت برد و سنگهای قیمتیاش دلایل سلطنت را نابود کرد.
هوش مصنوعی: اسب او به زیبایی و ناز و لطافتی در راه میتازد که خیرهکننده است. چنان که لحظهای برای استراحت پاهایش را بر زمین نمیگذارد و اینقدر دلربا و خواستنی است که میخواهم او را ببوسم.
هوش مصنوعی: من دوست دارم در کنار او باشم و اما نمیتوانم چون از خودم بیخبرم و نمیتوانم زلفهایش را از دستش بربایم.
هوش مصنوعی: تو چرا به یاد خسرو گاهی میافتی، و او را فراموش کردی که به این صورت به این گدا بیاعتنا هستی؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
با آن که میرسانی، آن بادهٔ بقا را
بی تو نمیگوارد، این جام باده ما را
مطرب قدح رها کن، زین گونه نالهها کن
جانا یکی بها کن، آن جنس بیبها را
آن عشق سلسلت را، وان آفت دلت را
[...]
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را
باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
[...]
با آن که برشکستی چون زلف خویش ما را
گفتن ادب نباشد پیمانشکن نگارا
هستند پادشاهان پیش درت گدایان
بنگر چه قدر باشد درویش بینوا را
از چشم من نهانی ای آب زندگانی
[...]
دانی چه مصلحت را بل غاغ شد بخارا
تا این ستیزه گاران بی دل کنند مارا
زین قوم در خراسان الاّ بلا نخیزد
شکلی کنید و دفعی بنشستن بلا را
گفتم از آن جماعت یاری به چنگم آید
[...]
پیر ریاضت ما عشق تو بود، یارا
گر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را
پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس
من جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا
روزی حکایت ما ناگه به گفتن آید
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.