گنجور

 
امیرعلیشیر نوایی
 

از تغار می چنان نوشم شراب ناب را

کبر نتواند ز دریا آنچنان برد آب را

در جفا دارد قرار آن چشم و در بیداد خواب

زانکه بردند از دل و چشمم قرار و خواب را

تا قیامت شام تنهایی بود در دیده خواب

یک صبوحی مغتنم دان صحبت احباب را

گر وفا ز اهل زمان یابی شراب لعل نوش

زانکه هرگز کس ندید این گوهر نایاب را

ایکه گویی در جوانی باده نوش اینک به بین

مست در دیر مغان افتاده شیخ و شاب را

کشته ای آن چشم خونریزم که بهر قصد دین

کرده جا در عین مستی گوشه محراب را

از در اهل جهان جستن مراد از فقر نیست

وصل خواهی فانیا مسدود کن این باب را