گنجور

 
فلکی شروانی

ز بهر تهنیت عید بامداد پگاه

بر من آمد خورشید نیکوان سپاه

چو آفتاب رخ خوب او به اول روز

چو ماه نوشکن جعد او در اول ماه

چو سرو بود قدش گر سلاح پوشد سرو

چو ماه بود رخش گر کلاه دارد ماه

چو ماه بود ولی آسمان او مرکب

چو سرو بود ولی بوستان او خرگاه

بر آسمان چو قبا کرد پیرهن خورشید

که دید ماه مرا بر شکسته طرف کلاه

تو گفتئی ز نخش چاه بودو زلف رسن

یکی ز سیم سپید و یکی ز مشک سیاه

رخ چو ماه وی از بهر فتنه چون دل من

هزار دل برسن بسته و فکنده به چاه

ز بس نظاره چنان بود بام و در که بجهد

به خانه در بر ما باد را نبودی راه

به خنده گفت که چون روزه رفت و عید آمد

بهانه کم کن و امروز جام باده خواه

جواب دادم و گفتم که خسرو انجم

به گاه برننشت و هنوز هست پگاه

چو من جمال خداوند خود جمال الدین

ببینم از همه جانب سخن شود کوتاه

قوام دولت ابوالنصر سید الوزراء

نظام ملک ملک مشعر بن عبدالله

بدایع کرمش با سپهر گردان جفت

صنایع هنرش بر عروش گردون شاه

رفیع رائی کز اهتمام همت او

فزود دولت و دین را جلال و حشمت و جاه

از اوست باقی ترتیب دین پیغمبر

از اوست حاصل توقیر ملک شروانشاه

حریم او علما را ز نایبات کنف

جناب او فضلا را ز حادثات پناه

خرد شگفت فروماند از مراقبتش

چو مرد زاهد از آثار صنعهای اله

زمانه زو طلبد امر و نهی نز گردون

که کس طلب نکند کار زرگر از جولاه

قوی به تربیت و رای او صواب و صلاح

خجل ز مغفرت و فضل او خطا و گناه

به قدر و منزلت اوست فخر دولت و دین

چنانکه منزلت خسروان به افسر و گاه

مخالفان را شادی ستان و انده بخش

موافقان را نزهت فزای و محنت گاه

ز فعل و خاصیت کهربا و مغناطیس

به عون عدل وی ایمن شدند آهن و کاه

زهی به فضل و کفایت مقدم از اقران

زهی به جه و جلالت مسلم از اشباه

توئی که ذات تو بر سر عقل شد واقف

توئی که رای تو از علم غیب شد آگاه

نه راه یافته هرگز به طبع تو مکروه

نه از تو نیز رسیده به طبع کس اکراه

بزرگوار ازین پس نسیم فروردین

به باغ و راغ زند چون ملوک لشگرگاه

جهان پیر جوان گردد از حرارت طبع

چنانکه طبع جوان از نشاط قوت باه

کنون بود که ز گرما گران شود بر تن

سمور و قاقم و سنجاب و دله و روباه

همیشه تا زی پی لحن های موسیقی

به کار باید ساز و نوا و پرده و راه

ز چرخ خط موالیت باد نعمت و ناز

ز دهر قسم معادیت باد آوخ و آه

موافق تو قرین سعادت و نعمت

مخالف تو اسیر بلا و بادافراه

خجسته بادت عید و رسیدن نوروز

مباد زنده کسی کو تو را بود بدخواه

خدای عرش تو را در پناه خود گیرد

ز نکبت فلک و آفت زمانه و آه

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فرخی سیستانی

ز بهر تهنیت عید بامداد پگاه

بر من آمد خورشید نیکوان از راه

چو چین کرته بهم بر شکسته جعد کشن

چو حلقه های زره پر گره دو زلف سیاه

نبیدنی به کف و هر دو رخ به رنگ نبید

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ازرقی هروی

مبارکی و سعادت نمود روی بشاه

از آن مبارک و مسعود تحفهای زاله

چه تحفه ایست ؟ یکی فر خجسته فرزندست

موافقان را شادی فزای و انده کاه

بشهریاری و شاهی تمام نسبت او

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از ازرقی هروی
مسعود سعد سلمان

ز در درآمد دوش آن نگار من ناگاه

چو پشت من سر زلفین خویش کرده دو تاه

چگونه شاد شود عاشقی ز هجر غمی

که یار زیبا از در درآیدش ناگاه

ز شادمانی گفتم چو روی آن دیدم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
امیر معزی

گشاده‌روی و میان بسته بامدادِ پگاه

فروگذشت به کویم بتی به روی چو ماه

اگر زمهر بود بامداد نور جهان

ز ماه بود مرا نور بامداد پگاه

مهی که بود به قد سرو دلبرانِ سرای

[...]

سوزنی سمرقندی

سری که خلق جهانرا ویست پشت و پناه

امین دین الله است و سعد ملکت شاه

ستوده فخر خراسان محمد یوسف

که چون محمد و یوسف جمال دارد و جاه

اگر محمد و یوسف ندیده اند بهم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سوزنی سمرقندی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه