گنجور

 
بابافغانی

بیمار عشق را سر و برگ علاج نیست

گفتم چنانکه هست حکایت مزاج نیست

این دل که در عیار وفا نقد خالص است

بر سنگ امتحان زدنش احتیاج نیست

جامی که هر شکسته ازان لعل پاره‌ای است

در دست و پا چرا فگنندش زجاج نیست

در ذات خویش هستی پروانه هم خوش است

هست اینقدر که در بر شمعش رواج نیست

گویند ترک تاج کن و دردسر مکش

جایی که ترک سر نبود ترک تاج نیست

این قید هستی تو فغانی بلای تست

بشکن قفس که بر آزاده باج نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

مست ترا به هیچ میی احتیاج نیست

رنج مرا ز هیچ طبیبی علاج نیست

ای مه، مشو مقابل چشمم که با رخش

ما را به هیچ وجه به تو احتیاج نیست

با من مگو حکایت جمشید و افسرش

[...]

اهلی شیرازی

مجنون عشق را هوس تخت و تاج نیست

اورا که عقل نیست بهیچ احتیاج نیست

گیتی نما چه حاجت؟ اگر جم بصیرتی

آیینه یی به ازمی و جام زجاج نیست

هر کس که بود از هنر خود رواج یافت

[...]

نظیری نیشابوری

در شهر ما به دولت عشق احتیاج نیست

در هیچ گوشه نیست که صد تخت و تاج نیست

چشم تری به چین جبین می توان فروخت

کار وفا هنوز چنان بی رواج نیست

خاطر به خنده گل و مل وانمی شود

[...]

صائب تبریزی

مجروح عشق را سر و برگ علاج نیست

این خون گرفته را به طبیب احتیاج نیست

برق از زمین سوخته نومید می رود

تاراج دیده را غم باج و خراج نیست

در وادیی که قطع امیدست چاره ساز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه