بیمار عشق را سر و برگ علاج نیست
گفتم چنانکه هست حکایت مزاج نیست
این دل که در عیار وفا نقد خالص است
بر سنگ امتحان زدنش احتیاج نیست
جامی که هر شکسته ازان لعل پارهای است
در دست و پا چرا فگنندش زجاج نیست
در ذات خویش هستی پروانه هم خوش است
هست اینقدر که در بر شمعش رواج نیست
گویند ترک تاج کن و دردسر مکش
جایی که ترک سر نبود ترک تاج نیست
این قید هستی تو فغانی بلای تست
بشکن قفس که بر آزاده باج نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و وفا صحبت میکند. شاعر میگوید که درمانی برای درد عشق وجود ندارد و دل وفادار نیازی به آزمایش ندارد. او به زیبایی و ارزش دل وفادار اشاره میکند و میگوید که هر گونه آسیب دیدگی در عشق ارزشمند است. همچنین، شاعر به دشواریهای ناشی از تعلقات و قید و بندهای زندگی اشاره میکند و تاکید میکند که آزادی واقعی در شکستن این قیدها و رهایی از مشکلات است. در نهایت، او به این نکته میرسد که در جاهایی که آزادی وجود ندارد، مسائل دیگر (مثل تاج و مقام) نیز بیمعنا هستند.
هوش مصنوعی: عاشق بیمار هیچ درمانی ندارد و من گفتم که حال او به هیچ عنوان قابل تغییر نیست.
هوش مصنوعی: دل من که نمونهای از وفای واقعی است، نیازی به آزمایش و سنجش ندارد؛ زیرا خود نشاندهنده صداقت و خلوصش است.
هوش مصنوعی: این شعر به این معناست که جامی که از آن تکههایی شگفتانگیز و زیبا بهدست آمده، چرا باید بهعنوان یک شیشه معمولی کنار گذاشته شود؟ ارزش این تکهها به خاطر زیبایی و خاص بودنشان است و نباید به سادگی از آنها گذشت.
هوش مصنوعی: در وجود خود پروانهای هست که از بودن در کنار شمع لذت میبرد، حتی اگر نتواند به روشنی و نور او دست یابد.
هوش مصنوعی: میگویند که اگر باید از مقام یا موقعیتی خداحافظی کنی، بهتر است که به دردسر نیفتی. اما اگر در آنجا که هستی، ارزش و جایگاه واقعیات را نداشته باشی، پس از چه چیزی باید دل بکنی؟
هوش مصنوعی: این محدودیتهای زندگی تو باعث درد و رنج تو شدهاند. قفس را بشکن، زیرا آزادهها هیچگاه نباید هزینهای بپردازند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مست ترا به هیچ میی احتیاج نیست
رنج مرا ز هیچ طبیبی علاج نیست
ای مه، مشو مقابل چشمم که با رخش
ما را به هیچ وجه به تو احتیاج نیست
با من مگو حکایت جمشید و افسرش
[...]
مجنون عشق را هوس تخت و تاج نیست
اورا که عقل نیست بهیچ احتیاج نیست
گیتی نما چه حاجت؟ اگر جم بصیرتی
آیینه یی به ازمی و جام زجاج نیست
هر کس که بود از هنر خود رواج یافت
[...]
در شهر ما به دولت عشق احتیاج نیست
در هیچ گوشه نیست که صد تخت و تاج نیست
چشم تری به چین جبین می توان فروخت
کار وفا هنوز چنان بی رواج نیست
خاطر به خنده گل و مل وانمی شود
[...]
مجروح عشق را سر و برگ علاج نیست
این خون گرفته را به طبیب احتیاج نیست
برق از زمین سوخته نومید می رود
تاراج دیده را غم باج و خراج نیست
در وادیی که قطع امیدست چاره ساز
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.