گنجور

 
بابافغانی

مجنون راه عشقم و دل هادی منست

منشور عاشقی خط آزادی منست

آن آتشی که کوه نیاورد تاب آن

شبها چراغ و روز گل وادی منست

مجنون کجاست تا گله ی دل کنم که او

همدرد کهنه ی عدم آبادی منست

عشقم کند ز جای اگر بیستون شوم

ویران دلی که در پی آبادی منست

من خود چنین خرابم و دشمن گمان برد

کاین بیخودی ز غایت استادی منست

در رنج و راحتم دل از اندیشه دور نیست

بیچاره مبتلای غم و شادی منست

آهت بلند باد فغانی که این چراغ

در منزل ستاره و شان هادی منست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
فیاض لاهیجی

تا بوی زلف یار در آبادی منست

هر لب که خنده‌ای کند از شادی منست

بالم وداع جلوة پرواز می‌کند

یارب دگر که در پی صیّادی منست؟

دارم سراغِ جلوة سیمرغ و کیمیا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه