ای چراغ دل مرو در بزم مردم جامکن
گر همه چشم منست آنجا دمی مأوا مکن
مردم چشمی، مشو از دیده ی غائب چون پری
از خیال خود مرا دیوانه و شیدا مکن
روی خود بر دامنت سودم خطای من بپوش
گر بدی کردم بروی زرد من پیدا مکن
دامن از دستم مکش امروز از فردا بترس
داد مظلومان بده، امروز را فردا مکن
حال دل چون گویمت مشغول ناز خود مشو
بشنو از من خویش را یکباره بی پروا مکن
من سگ کویت، مرا منشان برابر با رقیب
در میان دشمنانم بیش ازین رسوا مکن
عشق می بازی فغانی با بلای دل بساز
یا هوای وصل خوبان سهی بالا مکن



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر به محبوب خود میگوید که از حضور در میان مردم و بزمها اجتناب کند، زیرا این باعث پریشانی و دیوانگی او میشود. او از محبوب میخواهد که اشتباهاتش را ببخشد و در برابر رنگ رخسارهاش عصبانی نشود. همچنین، تاکید میکند که نباید او را در شرایط سخت و ناامیدکننده قرار دهد و به دغدغههایش توجه کند. در انتها، شاعر به بازی عشق و بلای دلش اشاره میکند و میگوید که باید با واقعیت عاشقانهاش کنار بیاید و از انتظارات غیرمقدور پرهیز کند.
هوش مصنوعی: ای روشنی دل من، در مهمانی مردم نرو و در آنجا مشغول نشو، حتی اگر همه چشمهای من به آنجا باشد. لحظهای هم در آنجا جا نکن.
هوش مصنوعی: اگر مردم را نبیند و از دید غایب شود، مانند پری که از خیال خود دور میشود، من را دیوانه و شیدا نکن.
هوش مصنوعی: بر روی دامن تو، اشتباهات من را پنهان کن. اگر بدی کردم، نگذار که رنگ زردی بر چهرهام نمایان شود.
هوش مصنوعی: امروز را دریاب و به فردا موکول نکن. حق مظلومان را ادا کن و به تأخیر نینداز. دامان مرا امروز رها نکن، زیرا فردا ممکن است خیلی دیر باشد.
هوش مصنوعی: حال دل را نمیتوانم به تو بگویم. درگیر زیباییها نشو، به سخنان من گوش کن و خودت را ناگهان بیپروا نشان نده.
هوش مصنوعی: من وفادار تو هستم و نگذار که در خطر، در کنار رقیبان به ذلت و رسوایی دچار شوم.
هوش مصنوعی: عشق در دل تو بازی میکند، پس با درد و رنج آن کنار بیا. یا اینکه به فکر وصال محبوبان زیبا نباش و در این خیال نرو.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر طلبکار حضوری لب به غیبت وامکن
عیب خود پوشیده و از دیگران پیدا مکن
دورباش هرزه گویان است مهر خامشی
ایمنی می خواهی از زخم زبان، لب وا مکن
زنده مخلوق، چون خفاش باشد بی بصر
[...]
بر در حق جز خضوع و عجز استدعا مکن
بندگی جز خاکساری نیست، استغنا مکن
مصحف دل را که هر حرفیست از وی صد کتاب
کاغذ حلوای شیرین کاری دنیا مکن
یاد گیر از بید مجنون، شیوه افتادگی
[...]
خویش را ای گل به چشم عندلیبان جا مکن
دیده اغیار را روشن به خاک پا مکن
بهر طعن ما اسیران دفتری انشا مکن
ما اگر مکتوب ننوشتیم عیب ما مکن
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.