گنجور

 
بابافغانی

ای چراغ دل مرو در بزم مردم جامکن

گر همه چشم منست آنجا دمی مأوا مکن

مردم چشمی، مشو از دیده ی غائب چون پری

از خیال خود مرا دیوانه و شیدا مکن

روی خود بر دامنت سودم خطای من بپوش

گر بدی کردم بروی زرد من پیدا مکن

دامن از دستم مکش امروز از فردا بترس

داد مظلومان بده، امروز را فردا مکن

حال دل چون گویمت مشغول ناز خود مشو

بشنو از من خویش را یکباره بی پروا مکن

من سگ کویت، مرا منشان برابر با رقیب

در میان دشمنانم بیش ازین رسوا مکن

عشق می بازی فغانی با بلای دل بساز

یا هوای وصل خوبان سهی بالا مکن

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

گر طلبکار حضوری لب به غیبت وامکن

عیب خود پوشیده و از دیگران پیدا مکن

دورباش هرزه گویان است مهر خامشی

ایمنی می خواهی از زخم زبان، لب وا مکن

زنده مخلوق، چون خفاش باشد بی بصر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
واعظ قزوینی

بر در حق جز خضوع و عجز استدعا مکن

بندگی جز خاکساری نیست، استغنا مکن

مصحف دل را که هر حرفیست از وی صد کتاب

کاغذ حلوای شیرین کاری دنیا مکن

یاد گیر از بید مجنون، شیوه افتادگی

[...]

سیدای نسفی

خویش را ای گل به چشم عندلیبان جا مکن

دیده اغیار را روشن به خاک پا مکن

بهر طعن ما اسیران دفتری انشا مکن

ما اگر مکتوب ننوشتیم عیب ما مکن

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه