گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

می رسد عشق و دل افسرده می آرد بجوش

آه ازین آتش که خون مرده می آرد بجوش

ما هلاک غمزه ی آن شوخ و او گرم شکار

باز خون صید پیکان خورده می آرد بجوش

می رود مستانه می گوید بسوز و دم مزن

این سخنها عاشق آزرده می آرد بجوش

تنگدل ماییم ورنه غنچه ی او را چه باک

زانکه جانهای بلب آورده می آرد بجوش

رفته بودم در عدم از یک اشارت باز خواند

آن مسیحا صد چنین دل مرده می آرد بجوش

آتشی هست اینکه می ریزد فغانی اشک گرم

وز جگر این قطره ی نشمرده می آرد بجوش