امروز صفای دلم از سیمتنی بود
جانم پر از اندیشه ی نسرین بدنی بود
چون دسته ی گل ساعدم از داغ نهانی
آراسته زان دست که گویی چمنی بود
پیرانه سرم ناصیه ی موی پریشان
در سایه ی شمشاد قدی نسترنی بود
در تابه ی حمام دلم رفت چو ماهی
نی زهره ی آهی نه مجال سخنی بود
در جوش در و بام ز نظاره ی دیدار
گرمابه نه کز خلد برین انجمنی بود
از سجده ی شکرم سر شوریده نیاسود
کان وصل نه اندازه ی حد چو منی بود
در پوست نگجیدم ازین شوق که دل را
آب عرق سینه ی گلپیرهنی بود
بر چشمه ی خورشید دریغست گشودن
چشمی که به دیدار چنان غمزه زنی بود
او رفت، فغانی بسر صفه حمام
چون قالب جان رفته درون کفنی بود
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بازتاب احساسی عمیق و عاشقانه را در روح شاعر بیان میکند. شاعر با توصیف زیباییها و احساسات درونی خود، از شوق و دلتنگی برای معشوق سخن میگوید. او به ذکر تصاویر زیبا و شاعرانهای از احساساتی چون عشق، شکرگزاری و دلتنگی میپردازد. در نهایت، حس جدایی و فقدان نیز در کلام او مشهود است، بهطوری که معشوقش او را به شدت تحت تأثیر قرار داده و زندگیاش را تحت شعاع قرار داده است.
هوش مصنوعی: امروز دل من به خاطر زیبایی تو شاد است و جانم پر از افکار و یادهای خوش دربارهات است.
هوش مصنوعی: چون دست من به خاطر یک راز ناگفته زیبا و آراسته است، انگار که دستم مانند یک چمن پر از گل و سرسبز شده است.
هوش مصنوعی: در دوران پیری، موهای نامرتب و آشفتهام در سایههای یک درخت شمشاد، به زیبایی و سرسویی از گل نسترن شباهت دارد.
هوش مصنوعی: در دل من مانند ماهی در تابه حمام هستم، نه توانایی برای بیان احساساتم دارم و نه فرصتی برای گفت و گو.
هوش مصنوعی: در حالتی از شور و شوق، از تماشای دیدار گرمابه لذت میبرم، زیرا در بهشت نیز چنین جمع خوشی را تجربه نمیکنم.
هوش مصنوعی: به خاطر شکرگزاریام هرگز از حال پرشورم آرامش پیدا نکردم؛ چون این وصل و پیوندی که دارم، به اندازهای فراتر از توانم است.
هوش مصنوعی: من در این عشق و شوق غرق شدم، بهگونهای که احساس میکنم دلام مانند عرقی که از سینهی یک لباس زیبا میچکد، در حال سرریزش است.
هوش مصنوعی: باز کردن چشمان به روی چشمه خورشید بیفایده است وقتی که چشمی برای دیدن زیباییهای چنین معصومی وجود دارد.
هوش مصنوعی: او رفت، فریادی بلند از درون حمام به گوش میرسد، مانند کسی که جانش از جسمش جدا شده و درون کفن قرار دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
این انجمن افسانهٔ راز دهنی بود
هر جلوهکه دیدم نشنیدن سخنی بود
این فرصت هستی که نفس کشمکش اوست
هنگامهٔ بیتاب گسستن رسنی بود
تا پاک برآییم زگرمابهٔ اوهام
[...]
خوش آنکه مرا وصل تن سیمنتی بود
در دستم ازین باغچه سیب ذقنی بود
بودم به گلی خوش دل و چون مرغ اسیرم
نه حسرت باغی نه هوای چمنی بود
میگشت دلم شب همه شب گرد چراغی
[...]
آن روز که او را غم خونین کفنی بود
هر گوشه کجا در ره او همچو منی بود
تا مرغ دلم جای بکنج قفسی داشت
گویا که نپنداشت بعالم چمنی بود
گر دوش ز می تو به شکستم عجبی نیست
[...]
طوطی که چو من شُهره به شیرینسخنی بود
با قندِ تو لببسته ز شکّرشکنی بود
لعلِ تو که خاصیتِ یاقوتِ روان داشت
دلخونکنِ مرجان و عقیقِ یمنی بود
چون غنچه ز غم تنگدل و خون جگرم ساخت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.