گنجور

 
بابافغانی

دمی که بوی گل از باد نوبهار آید

به غنچه ی دل من بی تو زخم خار آید

بهار آمد و مردم به عیش خود مشغول

دو چشم من نگران هر طرف که یار آید

مرا چو نیست نشاط از بهار و باغ چه سود

که سبزه بر دمد از خاک و گل به بار آید

دلا به پای گل و سرو آب دیده مریز

نگاهدار که آن سرو گلعذار آید

خوش آن سرشک جگرگون که پیش لاله رخی

ز دل به دیده و از دیده بر کنار آید

ز باغ وصل جوانان گلی بچین امروز

که گل رود ز گلستان و خار بار آید

چو در دلت نکند ناله ی فغانی کار

بگشت گلشن کویت دگر چکار آید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
خاقانی

مرا اگر تو ندانی عطاردم داند

که من کیم ز سر کلک من چه کار آید

هزار سال بماند که تا به باغ هنر

ز شاخ دانش چون من گلی به بار آرد

به هر قران و به هر دو چون منی نبود

[...]

سعدی

مرا چو آرزوی روی آن نگار آید

چو بلبلم هوس ناله‌های زار آید

میان انجمن از لعل او چو آرم یاد

مرا سرشک چو یاقوت در کنار آید

ز رنگ لاله مرا روی دلبر آید یاد

[...]

همام تبریزی

چو چشم مست بدان زلف تابدار آید

اسیر بند کمندت به اختیار آید

دلی که در شکن زلف بی‌قرار افتاد

عجب بود که دگر با سر قرار آید

نظر جدا نکند از کمان ابرویت

[...]

امیرخسرو دهلوی

بهار بی رخ گلرنگ تو، چه کار آید؟

مرا یک آمدنت به که ده بهار آید

اگر دو اسپه دواند به گرد تو نرسد

گل پیاده که او بر صبا سوار آید

خیال روی تو از دیده می رود بیرون

[...]

حسین خوارزمی

نگار من چو بلعل شکر نثار آید

غذای طوطی طبعم سخن گذار آید

دیار دل که خرابست بی شهنشه خویش

بشهریار رسد چون بشهریار آید

شهان پیاده شوند و نهند رخ بر خاک

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه