گنجور

 
بابافغانی

دم به دم در عاشقی دل را زیانی می‌شود

هر زمان از عمر من آخر زمانی می‌شود

دل اسیر خردسالی گشت و این چرخ کهن

پیر می‌سازد مرا تا او جوانی می‌شود

روز اول چون نهاد انگشت بر لوح و قلم

نقش می‌بستم که آخر نکته‌دانی می‌شود

این خرابی‌ها که واقع شد ز آب چشم من

گر فرشته در قلم آرد جهانی می‌شود

ماه من تا شد قرین ساقی خورشیدرو

بر در میخانه هر ساعت قرانی می‌شود

من نه آن مرغم که رنگی دارد از باغ و بهار

آنقدر دانم که گاهی خوش خزانی می‌شود

بعد ازین بی‌ساقی مهوش نخواهم خورد می

بر تنم این آب گر هر قطره جانی می‌شود

این خبرهای عجب کز یار می‌آرد صبا

می‌برم از یاد اگر نه داستانی می‌شود

وه چه معنی دارد این صورت که با چندین سخن

در حضور او فغانی بی‌زبانی می‌شود

 
 
 
جدول شعر
عرفی

هر زمان در فتنه خوش نامهربانی می‌شود

این همه غوغا برای نیم‌جانی می‌شود

عشق باغ دل‌نشین دارد، که مرغ دل در او

گر نشیند بر گیاهی ، آشیانی می‌شود

هرکه بنشیند به طرف خوان گردش‌های دهر

[...]

کلیم

خستگان را ناوکش آرام جانی می‌شود

سینه را پیکان او راز نهانی می‌شود

بس که از سوز درون نم در نهاد من نماند

در گلو هر قطره اشکم استخوانی می‌شود

شمع گر هم‌قامتت شد، کو میان لاغرش

[...]

صائب

یک دل روشن نگهبان جهانی می‌شود

عصمت یوسف حصار کاروانی می‌شود

قطره تا دارد نظر بر خویش گرداب فناست

از خودی چون رست بحر بیکرانی می‌شود

نفس ظالم می‌شود مظلوم در پیرانه‌سر

[...]

بیدل دهلوی

در هوای او دل هر ذره جانی می‌شود

ناله هم در یاد او سرو روانی می‌شود

لذت وصلت ز بس حسرت‌فریب کام‌هاست

نقش پا هم بهر پابوست دهانی می‌شود

شوق می‌بالد، گناه شوخی اظهار نیست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه