لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
عراقی

درین ره گر بترک خود بگویی

یقین گردد تو را کو تو، تو اویی

سر مویی ز تو، تا با تو باقی است

درین ره در نگنجی، گرچه مویی

کم خود گیر، تا جمله تو باشی

روان شو سوی دریا، زانکه جویی

چو با دریا گرفتی آشنایی

مجرد شو، ز سر برکش دو تویی

درین دریا گلیمت شسته گردد

اگر یک بار دست از خود بشویی

ز بهر آبرو یک رویه کن کار

که آنجا آبرو ریزد دورویی

چو با توست آنچه می‌جویی به هرجا

به هرزه گرد عالم چند پویی؟

نخستین گم کنند آنگاه جویند

تو چون چیزی نکردی ؟ گم؟ چه جویی؟

تو را تا در درون صد خار خار است

ازین بستان گلی هرگز نبویی

پس در همچو جادویی که پیوست

میان در بسته بهر رفت و رویی

تو را رنگی ندادند از خم عشق

از آن در آرزوی رنگ و بویی

بهش نه پا درین وادی خون خوار

که ره پر سنگلاخ و تو سبویی

درین میدان همی خور زخم، چون تو

فتاده در خم چوگان چو گویی

نیابی از خم چوگان رهایی

عراقی، تا به ترک خود نگویی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
باباطاهر

به هر شام و سحر گریم بکوئی

که جاری سازم از هر دیده جوئی

مو آن بی طالعم در باغ عالم

که گل کارم بجایش خار روئی

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از باباطاهر
عین‌القضات همدانی

یقین دان کو نباشی تو ولیکن

نباشی در میان آنگه تواوئی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه