غریب و عاشقم بر ما نظر کن
به کوی عاشقان یک ره گذر کن
چو بینی روی زرد و چشم گریان
ز بد عهدی دل خود را خبر کن
تو را رخصت که داد ای میر خوبان
که جان عاشقان زیر و زبر کن
نه بس کاری است کشتن عاشقان را
برد فرمان برو کاری دگر کن
سحرگاهان بنالم از فراقت
زآب چشم من جانا حذر کن
عمادی رفت و با خود برد هجران
تو نامش عاشق خستهجگر کن



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.