گنجور

 
عمادی شهریاری

ای پر شکر ز خنده تو آستین جان

وای پرگهر ز گریه من دامن جهان

هم زاین شکر رسیده من اندر هلاک دل

هم زاین گهر رسیده من اندر هلاک جان

طاقی به نیکویی بنهاده است روزگار

خورشید را ز رشک تو بر طاق آسمان

چون چهره برفروزی و آواز برکشی

نبود زمانه زهره و خورشید را قران

تا چشم من رسیده ز رویت به نوبهار

رخسار من رسیده ز عشقت به مهرگان

سرخ است همچنان که تو را لب مرا سرشک

تنگ است همچنان که مرا دل تو را دهان

 
 
نسکبان اندروید
رودکی

هان! صائم نوالهٔ این سفله میزبان

زین بی نمک ابا منه انگشت در دهان

لب تر مکن به آب، که طلقست در قدح

دست از کباب دار، که زهرست توامان

با کام خشک و با جگر تفته درگذر

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از رودکی
عنصری

گفتم نشان ده از دهن ای ترک دلستان

گفتا ز نیست، نیست نشان اندرین جهان

گفتم که ساعتی ببر من فرونشین

گفتا که باد سرد زمانی فرو نشان

گفتم که باد سرد زیان داردت همی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
فرخی سیستانی

بگشاد مهرگان در اقبال بر جهان

فرخنده باد بر ملک شرق مهرگان

سلطان یمین دولت میر ملوک بند

محمود امین ملت شاه جهان ستان

شاهی که پشت صد ملک کامران بدید

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ناصرخسرو

بنگر بدین رباط و بدین صعب کاروان

تا چونکه سال و ماه دوانند هردُوان

من مر تو را نمودم اگرچه ندیده بود

با کاروان رباط کسی هر دُوان دَوان

از رفتن رباط نه نیز از شتاب خود

[...]

ازرقی هروی

گویی که ماه و مشتری از جرم آسمان

تحویل کرده اند بباغ خدایگان

وز ماه و مشتری شده آن خاک پرنگار

نوری عجیب صورت و شکلی بدیع سان

نی نی ، که ماه و مشتری از وی ربوده اند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ازرقی هروی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه