غریب و عاشقم بر ما نظر کن
به کوی عاشقان یک ره گذر کن
چو بینی روی زرد و چشم گریان
ز بد عهدی دل خود را خبر کن
تو را رخصت که داد ای میر خوبان
که جان عاشقان زیر و زبر کن
نه بس کاری است کشتن عاشقان را
برد فرمان برو کاری دگر کن
سحرگاهان بنالم از فراقت
زآب چشم من جانا حذر کن
عمادی رفت و با خود برد هجران
تو نامش عاشق خستهجگر کن