عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۳

غریب و عاشقم بر ما نظر کن

به کوی عاشقان یک ره گذر کن

چو بینی روی زرد و چشم گریان

ز بد عهدی دل خود را خبر کن

تو را رخصت که داد ای میر خوبان

که جان عاشقان زیر و زبر کن

نه بس کاری است کشتن عاشقان را

برد فرمان برو کاری دگر کن

سحرگاهان بنالم از فراقت

زآب چشم من جانا حذر کن

عمادی رفت و با خود برد هجران

تو نامش عاشق خسته‌جگر کن