ای پر شکر ز خنده تو آستین جان
وای پرگهر ز گریه من دامن جهان
هم زاین شکر رسیده من اندر هلاک دل
هم زاین گهر رسیده من اندر هلاک جان
طاقی به نیکویی بنهاده است روزگار
خورشید را ز رشک تو بر طاق آسمان
چون چهره برفروزی و آواز برکشی
نبود زمانه زهره و خورشید را قران
تا چشم من رسیده ز رویت به نوبهار
رخسار من رسیده ز عشقت به مهرگان
سرخ است همچنان که تو را لب مرا سرشک
تنگ است همچنان که مرا دل تو را دهان