عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۲

ای پر شکر ز خنده تو آستین جان

وای پرگهر ز گریه من دامن جهان

هم زاین شکر رسیده من اندر هلاک دل

هم زاین گهر رسیده من اندر هلاک جان

طاقی به نیکویی بنهاده است روزگار

خورشید را ز رشک تو بر طاق آسمان

چون چهره برفروزی و آواز برکشی

نبود زمانه زهره و خورشید را قران

تا چشم من رسیده ز رویت به نوبهار

رخسار من رسیده ز عشقت به مهرگان

سرخ است همچنان که تو را لب مرا سرشک

تنگ است همچنان که مرا دل تو را دهان