عمادی شهریاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۵

بختم از خواب در نمی‌آید

کار بی‌بخت بر نمی‌آید

در ترازوی غم نهادم عمر

کفه کام در نمی‌آید

سال عمرم به سر رسید و هنوز

روز صبرم به سر نمی‌آید

خبر از دوست چون توانم جست

به من از من خبر نمی‌آید

چند خوانم فسون که در ره عشق

هر فسون کارگر نمی‌آید

صد سپر پیش چرخ بنهادم

تیر جز بر جگر نمی‌آید