گنجور

 
عمادی شهریاری

هر دیده‌ای که از تو سوی دل نشان برد

گرد جهان ز خون جگر کاروان برد

اندوه تو برد ز پی وصل هر کسی

مرد آن بود که اندو تو رایگان برد

خورشید ناف آهوی تبت شود به فعل

گر باد بود زلف تو بر آسمان برد

جولانگه بقا به کف آرد براق حسن

کز جعد تو رکاب ز زلف عنان برد

آن جا که باز حسن تو یک روز خورد گوشت

تا نفخ صور کرکس عشق استخوان برد

وآنجا سپاه صبر به هم برزند هوا

کز غمزه تو تیر ز ابرو کمان برد

بر هر کران ز منتظران تو مجمعی‌ست

تا خود کجا زمانه تو را در میان برد

تو در میان نیامده ترسم تف اجل

سودای عاشقان تو را بر کران برد

در گردن تو دست کسی آورد که رخت

از پای این جهان به سر آن جهان برد

زآن جان خبر مپرس که تسکین عشق را

نزدیک او لبت شکر و ناردان برد

آب عمادی از تف هجر تو برده باد

گر بایدش که از کف عشق تو جان برد

زاین بیش هم شوی اگرت عزم بندگی

در بارگاه خسرو مازندران برد

قطب الملوک شاه عماد الدول که چرخ

هر ساعتی ز قدرت او امتحان برد

روزی که آتش سر شمشیر آبدار

در دیده زمانه شرار دخان برد

چون تیغ او برهنه شود نزد حلم او

چرخ از برای بستن تب ریسمان برد

گردد ز بس نهیب سبک مغز بوقبیس

چون شهریار دست به گرز گران برد

ای خسرویی که صف فریدون مکرمت

از کف راد تو علم کاویان برد

بی‌قوت ثنای تو مشناس چهره‌ای

کز بوستان بی‌طمعی ارغوان برد

سود سواد طارم ازرق تویی بدانک

رزق جهان به مایه ملکت نهان برد

آن را که تا به کعب نمی‌باشد آب بحر

از روی عرف کی ستم ناودان برد

دندان اختران بکند در مجادله

آن کس که نقش نام تو زیر زبان برد

در سینه عدوی تو کینت بتر بود

زآن گربه‌ای که شیشه‌گر اندر دکان برد

افلاک اگر تصرف مهر تو آورد

شاید که خاطر تو ز غیرت نشان برد

از صد هزار طفل که شان رد کند پدر

سیمرغ زال را به سوی آشیان برد

از ملک چون بهشت تو آن کس که آید او

دوزخ نهاده بر کف در خانمان برد

از روزگار مسخره کینه مگیر اگر

هرگز تو را مسخر خصمی گمان برد

 
 
نسکبان اندروید
امیرخسرو دهلوی

سیمین زنخ که طره عنبرفشان برد

دل را در افگند به چه و ریسمان برد

می گفت سرو دی که ازو یک سرم بلند

کو باغبان که تا سر سرو روان برد

تیغ ار چه می برد همه پیوندهای جان

[...]

اهلی شیرازی

گر صد هزار رنج و تعب باغبان برد

گل چون شکفت باد صبا از میان برد

آب بقا مجوی که ظلمات روزگار

مشکل که خضر هم بگذارد که جان برد

بر سنگ اگر کنیم نشان نام خود چه سود

[...]

محتشم کاشانی

کس نام مرگ او به کدامین زبان برد

عقل این متاع را به کدامین دکان برد

باشد ز سنگ خاره دل پر تهورش

هرکس کزین خبر شود آگاه و جان برد

احرام بسته هر که اسباب این عزا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه