گنجور

 
عمادی شهریاری

نگارا روی چون دینار دارم

که بی دینار با تو کار دارم

تو خورشیدی و خورشید جوانی

ز عشقت بر سر دیوار دارم

همی‌پرسی که سرمایه چه داری

چه دارم ناله‌های زار دارم

مرا گویی که داری صبر نی نی

و گر دارم نه صد خروار دارم

اگر بی‌آن چلیپا‌های زلفت

ندارم پشت خم زنار دارم

سزای من بود بی‌یار بودن

که چون تو دلبر عیار دارم

تو امروزی به از دی صید کردی

من امسالی بتر از پار دارم

همی‌خندند بر من خلق هموار

که کاری سخت ناهموار دارم

ندارم تن چرا دراعه پوشم

ندارم سر چرا دستار دارم

ز چشمم دامنی در می‌توان ساخت

چرا پس چشم را بیکار دارم

مرا کشتی و سهل است این ازیرا

کز این افزون گله بسیار دارم

عمادی را غلامم زآن که در دل

غم عشقت عمادی‌وار دارم

تو از روی ترحم مهر من دار

که من خود مهر تو ناچار دارم

بدان تا آستان تو ببوسم

قدم بر گنبد دوار دارم

به یاد او حیات خویشتن را

به سی‌صد قرن بدرفتار دارم

ایا شاهی که بر خود خدمت تو

چو فرض طاعت دادار دارم

تو را چون یک جهان خوانم که هر دم

من از تو یک جهان ادرار دارم

ندارم هیچ تیماری و نشگفت

تو را دارم چرا تیمار دارم

 
 
نسکبان اندروید