گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

این منم باز که در باغ بهشت افتادم

وز سفر کان بحقیقت سقرست آزادم

این بخوابست که میبینم اگر بیداری

که پس آنهمه اندوه چنین دلشادم

دستگیر ار نشدی حق که توانستی خاست

آنچنان سخت که ناگاه ز پای افتادم

چه کنم ملک خراسان چه کشم محنت جان

وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم

گر چه این مولد و منشاست ولی سعدی گفت

نتوان مرد بسختی که من اینجا زادم

زین وطن گر بروم هست خریدار بسی

گوهری را که بود زاده طبع رادم