گنجور

 
ابن یمین

گر مرا دور فلک کرد تهیدست چو سرو

نیم آزاده گرم بر دل از آن باری هست

چکنم گنج زر و رنج نگهداشتنش

هر کجا تازه گلی در پی آن خاری هست

روز و شب منتظر حارث و وارث باشد

هر کجا آز وری ضابط وزر داری هست

شکرها میکنم ارسیم و زری نیست مرا

که فراغت ز نگهداشتنش باری هست

نشوم شاد به تنگی زر و سیم از پی آنک

وز نگهداشتنش غائله بسیاری هست