گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

تا در آمد خط شبرنگ تو پیرامن ماه

کسوت حسن تراشد علم از شعر سیاه

آنچنان کز شکرت سبزه دمیدست و نبات

از لب چشمه حیوان ندمد مهر گیاه

حبذا طالع فرخنده آنکس که فتد

نظرش بر رخ میمون تو هر روز پگاه

چشمم از خیل خیال تو از آن محرومست

که گذر می نتوان کرد ز دریا بشناه

گفتم ایدل چه گنه دید دلارام ز تو

کت بسیمین ذقن افکند چو یوسف در چاه

گفت کز بهر خدا تهمت بیهوده مکن

ستمی میکند او ورنه که کردست گناه

ور بخون ریختنم میل کنی بهر دلت

کند اینکار بچشم ابن یمین بی اکراه