گنجور

 
ابن یمین

ایفروغ رخت آتش زده بر خرمن ماه

خوشه چین لب جانپرور تو روح الله

تو سهی سروی اگر سرو سهی بست کمر

تو دو هفته مهی ار ماه بر افراخت کلاه

ترسم آئینه رخسار ترا زنگ رسد

ورنه هر دم بفلک بر کشم از جور تو آه

زاهدان عشق توام گر ز گنه میشمرند

من نه آنم که کنم توبه از اینگونه گناه

هندوی زلف تو چون دست تطاول بگشاد

جز تحمل نتوان کرد بلائیست سیاه

گیرم از آتش دل پیش کسی دم نزنم

چه کنم اشک روانرا بلغ السیل زباه

گفته ئی پیش رقیبان منگر در رخ من

که از اینکار شود حال تو ناگاه تباه

چون کنم ابن یمین کشته حسن رخ تست

دیده کشته سوی جان کند ایدوست نگاه