گنجور

 
ابن یمین

ایفروغ رخت آتش زده بر خرمن ماه

خوشه چین لب جانپرور تو روح الله

تو سهی سروی اگر سرو سهی بست کمر

تو دو هفته مهی ار ماه بر افراخت کلاه

ترسم آئینه رخسار ترا زنگ رسد

ورنه هر دم بفلک بر کشم از جور تو آه

زاهدان عشق توام گر ز گنه میشمرند

من نه آنم که کنم توبه از اینگونه گناه

هندوی زلف تو چون دست تطاول بگشاد

جز تحمل نتوان کرد بلائیست سیاه

گیرم از آتش دل پیش کسی دم نزنم

چه کنم اشک روانرا بلغ السیل زباه

گفته ئی پیش رقیبان منگر در رخ من

که از اینکار شود حال تو ناگاه تباه

چون کنم ابن یمین کشته حسن رخ تست

دیده کشته سوی جان کند ایدوست نگاه

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کسایی

دستش از پرده برون آمد چون عاج سپید

گفتی از میغ همی تیغ زند زهره و ماه

پشت دستش به مثل چون شکم قاقم نرم

چون دم قاقم کرده سرانگشت سیاه

خواجه عبدالله انصاری

ای ستمکار بیندیش از آنروز سیاه

که ترا شومی ظلم افکند از جاه بچاه

حال اکنون بحقارت منگر جانب او

بشماتت کند آنروز بسوی تو نگاه

منوچهری

در چو بگشاد، بدان دخترکان کرد نگاه

دید چون زنگی هر یک را دو روی سیاه

جای جای بچهٔ تابان چون زهره و ماه

بچهٔ سرخ چو خون و بچهٔ زرد چو کاه

قطران تبریزی

ای بفر و خرد و خوبی خورشید سپاه

او فرزنده ز گردون تو فروزنده ز گاه

او گهی تابان بر چرخ و گهی زیر زمین

تو بوی تابان بر گاه بگاه و بی گاه

زو نگاریده سپهر از تو نگاریده زمین

[...]

امیر معزی

کی نهم روی دگرباره بر آن روی چو ماه

کی زنم دست دگرباره در آن زلف سیاه

بروم روی بر آن روی نهم کامد وقت

بشوم دست بدان زلف زنم کامد گاه

ای پسر چند کنم بی‌لب خندان تو صبر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه