گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ای خم زلف تو چون حلقه جیم

دهن تنگ تو چون حلقه میم

جیم زلف آمده بر حسن تو دال

دل شده نفطه آن حلقه جیم

شکل ابروی تو نو نیست ز مشک

حرف دندان تو سینی است ز سیم

من و تو هر دو چو لام و الفیم

زوتر آ لام الفی بو که شویم

از دلم هوش و ز تن توش ببرد

آنکه چشمان ترا کرد سقیم

دلم از مار سر زلف تو باز

خست و در پای تو افتاد سلیم

روح بخشد چو مسیحا سحری

کآید از خاک در دوست نسیم

ایرفیقان چه تدارک که مرا

بر ره افتاد یکی بند عظیم

بسفر رفت دلارام و غمش

در دل ابن یمین مانده مقیم