گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

این منم باز که روی چو مهت می بینم

هر دم از پسته شور تو شکر می چینم

این که باز از تو رسیدم من دلخسته بکام

گر نه خوابیست ز هی بخت که من میبینم

در شکر خنده چو آن رسته دندان ترا

بینم از چشم گهربار فتد پر و نیم

هرچه خواهی تو بجای من دلخسته رواست

از تو نفرین به از آن کزد گری تحسینم

گر چه شد ز آتش عشقت دل من نرم چو موم

لیک هرگز بجز از نقش رخت نگزینم

بده ایخسرو خوبان ز لبت کام دلم

که چو فرهاد ستمکش ز غم شیرینم

رحم کن بر دلم ایجان و جهان ابن یمین

که چنین عاجز و درمانده و بس مسکینم

که اگر حکم کنی از سر جان برخیزم

ور نشانیم بر آتش بوفا بنشینم