گنجور

 
ابن یمین

ای روی دلربای تو خورشید انورم

پیوسته باد سایه سرو تو بر سرم

بادی که صبحدم بمن آید ز کوی تو

همچون دم مسیح بدو روح پرورم

تا می بیاد چشم و لبت نوش میکنم

نقلی مرتبست ز بادام و شکرم

تر آتشیست لعل لبت ز آب زندگی

من غرق آب دیده از آن آتش ترم

فریاد از آن نگار که چون چشم پر خمار

بیمار وزار کرد بخط مزورم

عمریست تا خیال ترا جسته ام بخواب

تا یکنفس بیاد تو با او بسر برم

اکنون که دید از پس چندین شب فراق

روزیکه گشت دولت وصلت میسرم

ابن یمین حجاب شد اندر میان ما

آیا بود که بی ویت اندر بر آورم