گنجور

 
ابن یمین

ای روی دلربای تو خورشید انورم

پیوسته باد سایه سرو تو بر سرم

بادی که صبحدم بمن آید ز کوی تو

همچون دم مسیح بدو روح پرورم

تا می بیاد چشم و لبت نوش میکنم

نقلی مرتبست ز بادام و شکرم

تر آتشیست لعل لبت ز آب زندگی

من غرق آب دیده از آن آتش ترم

فریاد از آن نگار که چون چشم پر خمار

بیمار وزار کرد بخط مزورم

عمریست تا خیال ترا جسته ام بخواب

تا یکنفس بیاد تو با او بسر برم

اکنون که دید از پس چندین شب فراق

روزیکه گشت دولت وصلت میسرم

ابن یمین حجاب شد اندر میان ما

آیا بود که بی ویت اندر بر آورم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سوزنی سمرقندی

. . . ری به . . . ن خر سر خمخانه در برم

تا عاقبت کجا رسد اینکار بنگرم

آن خر سری که شعر سراید بلحن خر

پالیز شاعری را گوید . . . ر خرم

یعنی ز من بجوشد هر شاعری که هست

[...]

انوری

تا آمد از عدم به وجود اصل پیکرم

جز غم نبود بهره ز چرخ ستمگرم

خون شد دلم در آرزوی آنکه یک نفس

بی‌خار غم ز گلشن شادی گلی برم

پیموده گشت عمر به پیمانهٔ نفس

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

ای طالع نگون ز تو تا کی قفا خورم

وی چرخ واژگون ز تو تا کی جفا برم

روزی بخشم بشکنم این مهر مهر تو

وین پرده کبود تو بر یکدگر درم

از دور تو چه باک که من قطب ثابتم

[...]

مجیرالدین بیلقانی

هر شب که سر به جیب تحیر فرو برم

ستر فلک بدرم و از سدره بگذرم

اندر بها ز گوهر عالم فزون بود

هر در که من ز بحر تفکر بر آورم

عنقا شوم به مغرب عزلت که آفتاب

[...]

سید حسن غزنوی

داند جهان که قره عین پیمبرم

شایسته میوه دل زهرا و حیدرم

دریا چو ابر بار دگر آب شد ز شرم

چون گشت روشنش که چه پاکیزه گوهرم

دری پر از عجایب دریا شود به حکم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه