گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ای بخوبی عارضت ماه چکل

مه چه باشد آفتاب از تو خجل

رسته دندانت در چشم منست

قطره های اشک از آن شد متصل

دفع نتوان کرد عشقت را بعقل

هیچکس خورشید ننداید بگل

روز محشر کس نپرداز بکس

من در آنساعت بحسنت مشتغل

جز هوای وصل آن دلبر مخواه

ایدل ار خواهی هوای معتدل

خیز چون ابن یمین پروانه وار

آتش شوقت چو گردد مشتعل

در پی دلدار دست از دل بدار

وصل جانان جوی دست از جان گسل