گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

تا دبدبه حسن تو افتاد در آفاق

نآمد نفسی بیغم دل بر لب عشاق

مشتاق توأم جفت غمم بهر چه داری

دریاب که شد طاق زغم طاقت مشتاق

درد دل ما را بلب لعل دوا کن

در جان چو رسد زهر چه سو دست ز تریاق

در سر هوسم هست که با چون تو نگاری

کز غایت لطفت بدلی نیست در آفاق

نوشم دوسه می جز می و جز تو دگری نه

می نوش بدینسان و میندیش ز انفاق

با دختر رز جفت تمتع نتوان شد

تا عصمت و تقوی ننهی بر طرف طاق

من ابن یمینم شده مشهور برندی

نه زاهد سالوسم و نه صوفی زراق