گنجور

 
ابن یمین

تا دبدبه حسن تو افتاد در آفاق

نآمد نفسی بی غم دل بر لب عشاق

مشتاق توأم، جفت غمم بهر چه داری

دریاب که شد طاق، ز غم طاقت مشتاق

درد دل ما را به لب لعل دوا کن

در جان چو رسد زهر، چه سودست ز تریاق

در سر هوسم هست که با چون تو نگاری

کز غایت لطفت بدلی نیست در آفاق

نوشم دو سه می جز می و جز تو دگری نه

می نوش بدینسان و میندیش ز انفاق

با دختر رز جفت تمتع نتوان شد

تا عصمت و تقوی ننهی بر طرف طاق

من ابن یمینم شده مشهور به رندی

نه زاهد سالوسم و نه صوفی زراق

 
 
 
پرسش‌های پرتکرار
قوامی رازی

ای بی خبر از نعمت دارنده آفاق

واله شده از شعبده عالم زراق

از عرف رمان گشته و «ا»ز شرع گریزان

چون دیو لاحول و چو دیوانه ز مخراق

اندر دل و جان و جگرت محنت دنیا

[...]

ناصر بخارایی

چون روی تو مه را نبود سیرت و اخلاق

اوصاف جمالت نتوان کرد بر اوراق

هر جور و جفائی که کنی بر من مشتاق

افغان نتوان کرد که در مذهب عشاق

ساغر کنگاوری

بر دیر و حرم عشق بود راهبر عشاق

عشق است که آتش زده بر انفس و آفاق

در دفتر ایجاد و نخستین قلم صنع

بنوشت خط عشق به دیباچه اوراق

محکم بود از عشق نهان‌خانه توحید

[...]

صفایی جندقی

چون زلف بتان چون دل شوریده ی عشاق

چون خاطر مشتاق

صفی علیشاه

آنسان که تو بی‌ مثلی و مانند در آفاق

در حسن و برازندگی و پاکی و اخلاق

من نیز به گیتی مثلم در همه عشاق

در رندی و چالاکی و قلاشی‌ و میثاق

مانا شده بر عشق من از حسن تو اشراق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه