گنجور

 
ابن یمین

روی چو صبح تو کرد اشک مرا چون شفق

ریخت ز جز عم گهر لعل تو بر زرورق

تا دلت آتش فکند بر دل پر درد من

شد بترشح برون جان ز تنم چون عرق

گر رمقی داشتم زنده ببوی تو بود

چون تو برفتی ز پیش بس بچه ماند رمق

عاشق قد توأم ای تو مسیحا نفس

لیک چو مریم زراست می نتوان زد نطق

داد صبا را مدد زلف و خط و خال تو

تا ز مثلت دهد عالم جانرا عتق

گفتم و از مهر تو سوخت بباطل دلم

گفت که پروانه را شمع بسوزد بحق

گر کند آنشوخ چشم دعوی خون بر دلم

ابن یمین گوید از بهر خوشآمد صدق

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!