گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

بر گل سیراب او بین سنبلی پر پیچ و تاب

شام اگر هرگز ندیدی صبح صادق را نقاب

گرد مشک سوده بر کافور می بیزد بلطف

تا بیکجا می نماید سایه را با آفتاب

سبزه خطش بگرد پسته شکر فشان

همچو عکس شهپر طوطی است برگلگون شراب

مردم چشمم ز عکس روی چون گلنار تو

همچو نیلوفر سپر میافکند بر روی آب

هر رگی چون ارغنونم ناله دیگر کند

گوشمال از بس که مییابم ز چنگش چون رباب

هم توان از وعده وصلش امیدی داشتن

گر کسی خوردست هرگز آبحیوان از سر آب

یک شبی مست خراب از شام تا وقت سحر

در بر خود دیده ام آنماه را اما بخواب

ناله ابن یمین از ترکتاز چشم اوست

از چه معنی میرود هندوی زلف او بتاب