گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

تا کرد زیر سایه نهان زلفت آفتاب

افتاد همچو ذره مرا دل در اضطراب

هر کس که چین زلف ترا گاه وصف گفت

مشک خطا نراند سخن بر ره صواب

زلف تو سنبلیست که لالاش عنبرست

جز خون سوخته نبود هیچ مشک ناب

از نازکی برون تنت دل بود پدید

ز انسان که سنگریزه پدیدست اندر آب

خواهم که همچو جان کشم اندر برت و لیک

بی زر ز سیمبر نتوان گشت کامیاب

چون چنگ سر فکنده به پیشم بغم مدام

کز جور دور کیسه تهی کرد چون رباب

دل میل جام لعل تو کردست چون کنم

زین نا خلف که باز فتادست در شراب

گفتم مگر بخواب ببینم خیال تو

لیکن مرا خیال محالست بیتو خواب

مهر تو باز در دل ابن یمین نشست

یعنی که جای گنج بکنجی بود خراب