گنجور

 
ادیب صابر

آزر و مانی که صورتهای دلبر کرده اند

نی رخ چون ماه و نی زلف چو عنبر کرده اند

عنبرین گیسوی و مه دیدار آن دلبر مرا

بی نیاز از صورت مانی و آزر کرده اند

نرگسش چشم است و سروش قد و خوبان نام او

ماه نرگس چشم و سرو ماه منظر کرده اند

وصف آن رخشنده عارض نعت آن تابنده روی

فهم و فکرت را به رتبت روم و ششتر کرده اند

اختیار دل ربودن بر لب شیرین اوست

گویی آن لب را به دل بردن مخیر کرده اند

همچو زنجیر و زره کار مرا در هم زده

حلقه و زنجیر آن زلف زره ور کرده اند

هم سرین فربه او هم میان لاغرش

عشق و صبرم را به تن فربی و لاغر کرده اند

بر دل و جان و تن من جور و بیداد و ستم

پیچ و تاب و چین آن زلف ستمگر کرده اند

رسم غارت نیست اندر لشکر سلطان، چرا

زلف و لفظش غارت خرخیز و عسگر کرده اند

شاه شاهان سنجر آن کز بیم دست و خنجرش

خطبه هر منبری بر نام سنجر کرده اند

از حروف دست و خنجر بیش باشد در جمل

فتحهایی کان مبارک دست و خنجر کرده اند

پادشاه هفت کشور گشت و هفت اختر مدار

بر مراد پادشاه هفت کشور کرده اند

در ازل لوج و قلم وقت قرار کارها

تا ابد ملک جهان بر وی مقرر کرده اند

هیبت او را فنای عمر خاقان داده اند

دولت او را زوال ملک قیصر کرده اند

از برای نسخت فتحش کرام الکاتبین

از شب و روز زمانه نقش دفتر کرده اند

چون دعای رستگاری چون ثنای کردگار

نامه های فتح او را هر دو از بر کرده اند

لطف او و حلم او و عفو او و خشم او

از مزاج باد و خاک و آب و آذر کرده اند

دست و تیغش در هلاک بت پرست و قمع کفر

اقتداگویی به دست و تیغ حیدر کرده اند

تیغ حیدر فتح خیبر کرد و دست و تیغ او

صد هزاران فتح بیش از فتح خیبر کرده اند

جرعه ای از جام او و قطره ای از بحر اوست

آنچ افریدون و دارا و سکندر کرده اند

تاج داران را مسخر کامرانان را ذلیل

او به ذات خود کند ایشان به لشکر کرده اند

پیش از این شاهان ز بهر تخت و افسر در مصاف

سرکشان را از سر شمشیر بی سر کرده اند

دولت و اقبال سلطان بازو و شمشیر او

صد ملک را در جهان با تاج و افسر کرده اند

شرع پیغمبر به ملک او همی نازد بدانک

ملک او را قوت شرع پیمبر کرده اند

اینک اهل شرع تا باقی بماند ملک او

وهم ها در بسته اند و دست ها بر کرده اند

اوست آن سلطان که خیر و شر و نحس و سعد را

اختران در خشم و خشنودیش مضمر کرده اند

بر همه شاهان مظفر شد که تقدیر و قضا

نام او را در ازل شاه مظفر کرده اند

چتر و تاجش چون ببیند دیده را صورت شود

کاسمآن دیگر و خورشید دیگر کرده اند

خانه خورشید برج شیر باشد بر فلک

وین سخن را همگنان نادیده باور کرده اند

از سر منجوق شه تابد همی خورشید فتح

زین قبل میدان او را شیر پیکر کرده اند

صورت ملک است و ملت زانکه نقاشان صنع

ملک و ملت را به ترکیبش مصور کرده اند

از میان دین و دنیا داوری برخاسته است

تا مراو را در میان هر دو داور کرده اند

در پناه دولت او در امان عدل او

آهوان در بیشه با شیران چراخور کرده اند

عدل و انصافش که گردانند گرد شرق و غرب

حنظل و زهر جهان را نوش و شکر کرده اند

دولتش چون حکم ایزد نصرتش چون دورچرخ

اهل مشرق را و مغرب را مسخر کرده اند

ملک او را حجت دعوی به معنی داده اند

نام او را حاجت دینار و منبر کرده اند

خسروان کش نایبانند از پی تعظیم او

نام او را نایب الله اکبر کرده اند

گر سخای خسروان را پیش از این اهل سخن

در صفت با ابر و با دریا برابر کرده اند

در سخن نام سخا دست و دل شاه جهان

در جهان بر ابر و بر دریا مزور کرده اند

از پی تقدیر عمر و از پی تقریر کار

چون دبیران قضا اول قلم تر کرده اند

ملک او را ابتدا بنیاد عالم گفته اند

عمر او را انتها تا روز محشر کرده اند

خنجر پر گوهر و پیکان زرینش به رزم

صد هزاران چشم را پر زر و گوهر کرده اند

کوشش و رزمش ز جان گر خصم را مفلس کند

مفلسان را بخشش و بزمش توانگر کرده اند

گر فلک فریاد خصمش نشنود معذور هست

کاسه و کوس شهنشه گوش او کر کرده اند

گر هلاک عادیان از باد صرصر گشته بود

لشکر او بر معادی فعل صرصر کرده اند

گر عدو از بیمشان در آتش سوزان شده ست

خویشتن در آتش سوزان سمندر کرده اند

چون کند آهنگ اعدا خلق پندارد مگر

باز و شاهین قصد دراج و کبوتر کرده اند

از نمایش گرچه روز رزم بحر اخضرند

ای بسا کز خون خصمان بحر احمر کرده‌اند

بر زمین آنجا که رزم آرد ز عکس موج خون

از ثریا تا ثری گویی معصفر کرده اند

روز بزمش گویی از بس چهره و قد بتان

از زمین تا آسمان کشمیر و کشمر کرده اند

شاه خورشیدست و بزمش چرخ و اندر بزم او

گویی از مریخ می وز زهره ساغر کرده اند

خسروا شاهنشها صورتگران صنع حق

ملک و ملت را به ترکیبت مصور کرده اند

گر سپاه تو به خواری قصد زی قیصر نکرد

هیبت و هول سپاهت قصد قیصر کرده اند

لشکر از فتح و ظفر داری و شاهان را ذلیل

روز کوشش لشکر تو زین دو لشکر کرده اند

باده و بزم تو را وقت صفات و گاه نعت

عاقلان با خلد و با کوثر برابر کرده اند

تا تو را در ملک باقی عمر جاویدان بود

ساقیان در جام زرین آب کوثر کرده اند

تا فلک را زیور اصلی ز اختر داده اند

تا عرض را نسبت کلی به جوهر کرده اند

جوهر تاجش چو اختر ز آسمان تابنده باد

کاسمان ملک را پر زیب و زیور کرده اند