گنجور

 
ابن یمین

بار دگر زمانه مراد دلم بداد

گردون ز کار بسته من بندها گشاد

هر چند یکدو روز ز گلزار مکرمت

دورم فکند و بر سر آن خارها نهاد

بازم بسوی مرکز عز و شرف رساند

یعنی جناب داور و دارای دین و داد

نوئین عهد خسرو عادل که وصف او

سطح بسیط خاک بپیمود همچو باد

والا جلال دولت و ملت که داد او

کام دل ستمکش آزادگان بداد

گیتی بعهد معدلت وجود او گذاشت

نام و نشان حاتم و نوشیروان زیاد

شهباز همتش چو بپرواز بر شود

با فر او همای بود بیخطر چو خاد

بر باد و بر جهان دمد از خلق او دمی

گردد ز شرم غرق بزیر عرق زباد

تا دیدم آن جلالت و رتبت کزو خجل

گردد روان خسرو جمشید و کیقباد

با عقل گفتم ار چه شود دال قافیه

میخوان و میدم از سر اخلاص ان یکاد

ایسروری که مادر ارکان بصد قران

مانند تو بسیرت و صورت پسر نزاد

با دست در فشان تو ابر بهار را

ناید پسند عقل که گویند هست راد

بر رغم دشمنان منم از جانت دوستدار

وین طشت مدتیست که از بام اوفتاد

تا کی غم زمانه بابن یمین رسد

وقتست اگر بعهد تو گردد ز بخت شاد

تا رأی پیر مونس بخت جوان بود

بخت جوانت همنفس رأی پیر باد

بادا قضای مبرم گردون بحکم تو

پیوسته مستفید چو شاگرد از او استاد