لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
ابن حسام خوسفی

دلم صید کردی بدان چشم آهو

گرفتار گشتم بدان جعد گیسو

قدم شد خمیده چو ابروی شوخت

نبد با کمال تواش زور بازو

دلم چون پریشان نباشد که باشد

چو زلف تو آشفته دایم برآن رو

تنم را ببستی دلم را بخستی

بدان زلف مشکین و آن چشم جادو

دلا راستی جو و آن سرو قامت

خیال کج ما و ان خط ابرو

چه باریک بینم خیال میانت

سخن در میانست با او به یک مو

چو زان سنبل تر نسیمی نیابیم

بسان بنفشه سر ما و زانو

چرا خال او می کند غارت دل

که یغمای ترکان نبد رسم هندو

نکو دانم اوصاف رویش ولیکن

کما هی حسنش ندانم کما هو

به میدان کیّال روز قیامت

بود نامه عشقم اندر ترازو

بخوان شعر ابن حسام از سر سوز

که از جان مستان برآرد هیاهو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

بداندیش دشمن برو ویل جو

که تا چون ستاند ازو چیز او

قطران تبریزی

ایا خسرو راد آزاده خو

ترا داده ایزد همه آرزو

نبرد هژبران چنان آیدت

که با مرغکان کودکان را لهو

عفوی تو افزون تر است از گناه

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه