گنجور

 
ابن عماد

حقا که نیابی از لبم کام

ضایع چه کنی درین غم ایام

چون عود وجود خویشتن را

در مجمر غم چه سوزی ای خام

در طرۀ من مپیچ چون باد

کاشفته‌ترت کند سرانجام

ترک سر خویش بایدت کرد

گر در ره عشق می‌نهی گام

همچون تو مرا بسی است عاشق

افتاده به پای خویش در دام

گر ناله کنی ز شام تا صبح

ور گریه کنی ز صبح تا شام

کامی ز وصال من نبینی

زین کام طمع ببر به ناکام

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

ای ساقی خیز و پر کن آن جام

کافتاده دلم ز عشق در دام

تا جام کنم ز دیده خالی

وز خون دو دیده پر کنم جام

ایام چو ما بسی فرو برد

[...]

عراقی

عشق است که هم می است و هم جام

عشق است می حریف آشام

این جام جهان‌نمای اول

عکسی بود از صفای آن جام

وین غمزهٔ نیم مست ساقی

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از عراقی
مولانا

ای برده نماز من ز هنگام

هین وقت نماز شد بیارام

ای خورده تو خون صد قلندر

ای بر تو حلال خون بیاشام

عشق تو و آنگهی سلامت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

گل را مبرید پیش من نام

با حسن وجود آن گل اندام

انگشت‌نمای خلق بودیم

مانند هلال از آن مه تام

بر ما همه عیب‌ها بگفتند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه