گنجور

 
بلند اقبال

تو آتشین رخ اگر سر به زیر آب کنی

در آب ماهیَکان را همه کباب کنی

دلم چو چشم تو از دست چشم توست خراب

که گفت خانه خود را چنین خراب کنی؟

نقاب چهرهٔ دل گشته غم به هر صورت

ز رخ نقاب کنی یا به رخ نقاب کنی

نخورده باده دو چشمت بود چنین بدمست

نعوذ بالله اگر مستش از شراب کنی

ز بس به زلف تو دلها کنند ناله به شب

نه کس به خواب گذاری رود نه خواب کنی

حنا چو خون دل من چگونه رنگ دهد؟

به دست آر دلم خواهی ار خضاب کنی

به روزگار چو من نیست کس بلنداقبال

اگر ز خیل سگانت مرا حساب کنی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اوحدی

جهان به دست تو دادند، تا ثواب کنی

خطا ز سر بنهی، روی در صواب کنی

فلک چو نامه فرستد ز مشکلی به جهان

به فکر خویشتن آن نامه را جواب کنی

شود به عهد تو بسیار فتنه‌ها بیدار

[...]

هلالی جغتایی

چه حاجتست که گه خشم و گه عتاب کنی؟

کرشمه ای بنما، تا جهان خراب کنی

شراب خورده و خنجر کشیده آمده ای

که سینه ام بشکافی، دلم کباب کنی

چه غم که توبه من بشکنی؟ از آن ترسم

[...]

صائب تبریزی

چه خون که در جگر ماه و آفتاب کنی

رخ لطیف چو گلرنگ از شراب کنی

تو کز مکیدن لب نقل باده می سازی

چه لازم است دل خلق را کباب کنی؟

به دامن تو غبار ملال ننشیند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه