گنجور

 
حسینی
 

باز طبعم را هوای دیگر است

بلبل جان را نوای دیگر است

باز شهباز دلم پرواز کرد

تا چه رسم است اینکه یار آغاز کرد

این چه شور است آخر اندر خاطرم

مایه سودا بود اندر سرم

در مشام من چه گل دارد خبر

این نسیم از باغ خلد آمد مگر

موج دریای معانی میرسد

یا نشان از بی نشانی میرسد

طبع را الهام ربانیست این

یا مگر تلقین روحانیست این

از جهان جان فتوحست این سخن

ماورای عقل و روحست این سخن

برتر است از عرش اعلی منزلش

زانکه توحید خدایست اولش

گرچه گفتم آنچه از تقلید ماست

وحدتست او برتر از توحید ماست

بر زبان حرف آید و در دل خیال

برتر است از هر دو ملک لایزال

هیبتش مرغ خرد را پر بسوخت

طوطی اندیشه ها را لب بسوخت

دور از این اندیشه تأویل همه

برتر از تشبیه و تمثیل همه

سر توحیدش نیابد فهم کس

حیرت آمد حاصل دانا و بس

عزتش اندیشه را مسمار زد

تا یقین اینجا در انکار زد

کفر و ایمان گفته در حیرت ورا

جل و عز تشبیه یا رب الوری

هرچه هستش آشنائی میدهد

جمله بر وحدت گواهی میدهد

تا نپنداری که او بیش و کم است

کاین همه از نوع و جنس عالمست

پنج و چار و شش نباشد ذات او

نفی هستیها بود اثبات او

چون نگشت آگه کس از سر قدم

علت معلول را درکش قلم

مبدع بیچون و بی آلت خداست

هرچه عقلت پی برد اینجا خطاست

کفر و ایمان عرصه میدان او

گوی دلها درخم چوگان او

آنچه دریابد همه زیبا نهاد

الذی هو قاهر فوق العباد

فعل او با فعل کس مانند نی

جز خموشی رهبری مانند هی

پرتو او داده مارا خرمی

ورنه چند و چیست اصل آدمی

صنع او چون لطف خود اظهار کرد

آب و گل را قابل دیدار کرد

کنت کنزاً تا چه حکمتهاست این

فیه من روحی چه نسبتهاست این

این همه آب حیات از جوی تو

عقل را سرگشته گم در کوی تو

آتش شوقت جهانی سوخته

بی تو شمع هیچکس نفروخته

از صفات ذات پاکت نیک ب د

معترف گشته بنادانی خود

خطبه ب ر نام تو خوانند این همه

از تو جز نامی ندانند این همه

گرچه توحید تو می خوانیم ما

هم تو دانائی و نادانیم ما

ای پر از غوغای تو بازار دل

حیرت و سوداست با تو کاردل

عقل چون زائل شود خود غافل است

کی شناسد مر تو را این مشکل است

تا قبول فیض تو همره نشد

جان زجان و دل ز دل آگه نشد

قدرتت یک نفخه در حکمت دمید

جوهر و جسم و طبایع شد پدید

قسمت از امر تو آمد بیش و کم

گردش افلاک باشد متهم

زیر و بالا و نهان و آشکار

نیست جز آثار صنع کردگار

حضرت او برتر از الا و لاست

این مگس دان از پی غوغای ماست

ای مبرا از خیالات و گمان

ای منزه از اشارات و بیان

آدمی را کی رسد اثبات تو

ای بخود معروف و عارف ذات تو

گر دمی لطف توام تلقین کند

جبرئیلم از فلک تحسین کند

چون کمال دانشم نادانیست

چاره کارم همه حیرانیست

باریم توفیق ده تا یک نفس

بر زبان رانم همی حمد تو بس

این عروسی را که گشتم جلوه گر

تازه دارش پیش هر صاحبنظر

پرده بر رویش فروهشتم بسی

تا نبیند خویشتن را هر کسی

مریم بکر آمد این پوشیده رو

همچو مریم بی گناه از گفتگو

یا رب از چشم بدانش دور دار

اهل دل را چشم از او پرنور دار

من که حلقه بر در جان میزنم

رب هب لی چون سلیمان میزنم

بخششی کن تا بدار الملک دین

ملک معنی را کنم زیر نگین

مهر خود کن تا بخوانندش همه

داغ خود کن تا بدانندش همه

وارهان از محنت آب و گلم

تا شود هستی تو جان و دلم

کاشف اسرار و دانای ضمیر

چون تو را دانم خدایا دستگیر

بر سر کوی خودم خورسندکن

هرچه من بگسسته ام پیوند کن

گر بگردد قبله معبودم توئی

و ر بپاید قصه مقصودم توئی

ای ورای هرچه میگیرم قیاس

نعمتم دادی و کردی حق شناس

گر زیان کردم تو دیدی از نهفت

صد یکی نتوانم از شکر تو گفت

گر بهر موئی دو صد سجده برم

شکر موئی ناورم چون بنگرم

بد بسی کردم نکو پنداشتم

هیچ جای آشتی نگذاشتم

ای شب افروز سحرخیزان راه

همچو شب دارم دل و نامه سیاه

حالت من گشته چون صبح نخست

بی ثبات و خود نما ونادرست

غافلم از کار و عقلم داده ای

من گریزانم تو در بگشاده ای

رحم کن بر غفلت و نادانیم

کی بخواند گر تو بیرون رانیم

ای امید ناامیدان کوی تو

هر دو عالم را اشارت سوی تو

زان عنایتهای بی علت که هست

این ز پا افتاده را مفکن ز دست

پیش از آن کز من توانائی رسد

رحمتی کن گرچه رسوائی رسد

دانشم از عالم تحقیق بخش

بر طریق مصطفی توفیق بخش